برويم اي يار اي يگانه من دست مرا بگير !
سخن من نه از درد ايشان بود خود ازدردي بود که
ايشانند !
اينان دردند و بود خود را
نيازمند جراحات به چرک اندر نشسته اند
و چنين است که چون با زخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي
کمر به کین ات استوارتر مي بندند !
برويم اي يار اي يگانه من !
برويم و دريغا به همپایي اين نوميدي خوف انگيز
به همپایي اين يقين که هرچه از ايشان دورترمي شويم
حقيقت ايشان را آشکاره تر در مي يابيم
با چه عشق و به چه شور
فواره هاي رنگين کمان نشا کردم
به ويرانه رباط نفرتي که شاخساران هر درختش
انگشتي است که از قعر جهنم به خاطره یي اهريمنشاد
اشارت مي کند
و دريغا اي آشناي خون من اي همسفر گريز !
آنها که دانستند چه بي گناه دراين دوزخ بي عدالت سوخته ام
در شماره
از گناهان تو کمترند
(شاملو)
+ نوشته شده توسط سحر رضازاده در شنبه 7 دی1387 و ساعت
11:14 قبل از ظهر |

