تبليغاتX
تا آزادی تمامي دانشجویان دربند
حدود 6 یا 7 ماه پیش که برای اولین بار زمزمه های ورود میرحسین موسوی به عرصه انتخابات به طور جدی شنیده می شد با خودم فکر کردم شاید بهتر باشد مطالبی نوشته شود و پویشی به راه بیافتد که ایشان را از نامزدی منصرف کند.
 اگر کسی بگوید این چرخش 180 درجه ای من تنها با چرخش سرکار خانم فاطمه رجبی قابل مقایسه است که ادعا می کند تا چند ماه پیش به شدت به ایشان ارادت داشته و اکنون چنگ و دندان به ایشان نشان می دهد، نه تنها سخنی به گزافه نگفته بلکه از قضا انگشت بر نکته جالبی گذاشته زیرا بخش مهمی از دلایل تغییر نظر بنده با دلایل این بانوی بسیار مؤدب مشترک است (با خواندن دو مطلب نامه «فاطمه رجبی» به «میرحسین موسوی» و مسافت دیوار خانه موسوی  خودتان متوجه منظورم خواهید شد).
 دلایلی که آن زمان داشتم نخست مطالبی بود که در مورد سیاستهای اقتصادی ایشان شنیده بودم، سپس باورهایشان راجع به سیاست خارجی(منعکس در پنج گفتار) و در نهایت گفتمان پیشا مدرن آقای موسوی بود.  از آن زمان اندیشیدن به نکاتی باعث شده تا این دیدگاه تا حد زیادی تغییر کند.
اولین نکته، جدی تر شدن امکان انتخاب مجدد دکتر احمدی نژاد است. اصولاً با قرار گرفتن صادق محصولی در جایگاه وزیر کشور وضعیت برگزاری انتخابات ریاست جمهوری آینده تا حد زیادی شفاف تر شده است. اصولاً چرا باید انتظار داشت اننتخاباتی که مجری آن رئیس ستاد انتخابات فردی و ناظر آن از طرفداران پر و پا قرص همان فرد است و هر سه این افراد نیز ( یعنی آن فرد، مجری و ناظر) علناً به دموکراسی اعتقادی ندارند و آن را مفهومی منحط و غربی می پندارند، تقلب گسترده در تمامی مراحل صورت نگیرد و چرا ممکن است فردی با ضریب هوشی متوسط به بالا واقعاً باور کند که چنین انتخاباتی سالم برگزار می شود؟
 خطرات انتخاب مجدد دکتر احمدی نژاد نیز بر کسی پوشیده نیست. در همین دوره اول نیز که ایشان ظاهراً برای چهار سال دوم نیازمند رأی مردم بوده اند، نحوه مدیریت ایشان بر فضای سیاسی کشور چیزی کمتر از یک کودتای نظامی بدون خونریزی نبوده است. در میان کابینه افرادی که سابقه نظامی نداشته اند به زحمت به انگشتان یک دست میرسند. اکثریت نمایندگان مجلس نیز که به نوعی منتخب همین دولت هستند، وضعیت مشابهی دارند و با ادامه این روند احتمال فرمالیته شدن کامل انتخابات دوره یازدهم به هیچ وجه دور از ذهن نیست زیرا مهمترین حامیان ایشان همچون خانم رجبی علناً اعتقادی به انتخابات ندارند و معتقدند که " هر که پولش بیش رأیش بیشتر"(نامه فاطمه رجبی به میرحسین موسوی).
قلم فرسایی در مورد عملکرد دکتر احمدی نژاد کاری بی مورد است زیرا هر چه را باید اینجا به اشارت گفت پیش از این به تفصیل آورده اند. دیگر آنکه در تابستان سال آینده شاهد انتصاب رئیس جدید قوه قضائیه خواهیم بود که پیامد انتصاب هر یک از سه گزینه مطرح یعنی آقایان رئیسی، اژه ای و خاتمی برای نیروهای منتقد چیزی جز سخت تر شدن شرایط نخواهد بود و در این شرایط انتخاب مجدد احمدی نژاد که این بار رودربایستی را بیش از پیش کنار خواهد گذاشت، حلقه محاصره را تا حد غیر قابل تحملی تنگ تر خواهد کرد. از طرف دیگر تئوری طرفداری از حاکمیت یکدست نیز از آزمون روزگار چندان سر بلند بیرون نیامد و نشان داد که چنین مسیری نه تنها ما را به دموکراسی رهنمون نخواهد شد بلکه کشور را با سرعت تمام به سوی تبدیل شدن به یک کره شمالی اسلامی پیش خواهد برد.
البته از طرفی می توان گفت صرف احتمال انتخاب مجدد دکتر احمدی نژاد نباید ما را در مسیر یکطرفه حمایت از میرحسین بیاندازد. اما به نظر می رسد دیگر گزینه مطرح فعلی یعنی مهدی کروبی علیرغم آنکه از بسیاری جهات گزینه مطلوب تری تلقی می شود( از جمله سابقه حمایت صریح از دانشجویان دربند و محروم از تحصیل) اما به چند دلیل در برهه زمانی فعلی گزینه مناسبی نباشد. از یکسو امکان اجماع بر روی ایشان بالا نیست و از سوی دیگر به دلیل شکست در انتخابات قبلی و شایعات ساختگی و دروغین در مورد سوابق، ایشان حتی اگر به اندازه رئیس جمهور شدن رأی داشته باشند به قدری رأی ندارند که توان مقابله با نیروهای غیبی که اکنون بسیار قوی تر نیز شده اند و پرش از روی موانع بلندی چون آقایان محصولی و جنتی را داشته باشند. برای عبور از چنین موانعی نیاز به نامزدی است که حداقل چندین میلیون بیش از دکتر احمدی نژاد رأی در سبد خود داشته باشند.
در مورد نکات منفی گفته شده درباره میرحسین نیز میتوان گفت دفاع ایشان در اولین مصاحبه خود پس از شکست سکوت تا حد زیادی قابل قبول به نظر می رسد. مضمون کلی این مطلب بر مرتبط دانستن سیاست های تمرکزگرایانه و دولت مدارانه به دوران جنگ تمرکز دارد و در آن بسته شدن اقتصادهای بسیار لیبرال چون انگلیس در زمان جنگ به عنوان شاهدی بر  این مدعا آورده شده است.
با این همه اما شاهدی بر ایجاد تغییری جدی در موارد دوم  و سوم مشاهده نمی شود و این موارد هنوز به قوت خود باقی هستند. در مورد میرحسین میتوان گفت که گرچه نمی شود نام ایشان را دموکراسی خواه گذاشت اما بر خلاف گروه حاکم فعلی، ایشان حداقلی دشمنی بنیادینی با دموکراسی ندارند و از طرف دیگر شواهدی جدی وجود دارد که احتمالا بخش اعظم دولت ایشان از میان نیروهای ترقی خواه خواهند بود و این مطلبی است که در شرایط دشوار فعلی نمیتوان از کنار آن با بی تفاوتی گذشت. بر خلاف دولت فعلی نگرشی که رسماً با توسعه در تضاد است و آن را مفهومی بیگانه و متعفن می پندارد در دولت ایشان غالب نخواهد بود.
قدرت اجرائی بالای میرحسین که به قول دکتر صادق زیباکلام حتی دشمنان ایشان هم قادر به انکار آن نیستند می تواند امور کشور را به روند نسبتاً صحیح بازگرداند و مردم را تاحدی از منجلابی که پیش رو خواهند داشت، نجات دهد. از طرف دیگر امکان دارد افشای فساد و بی انضباطی مالی گسترده دولت فعلی در دولتی که وابستگی تشکیلاتی به اصولگرایان ندارد، لطمه ای جدی به حیثیت نیروهای ارتجاعی وارد کند و این امر خود گام مهمی در تقویت دموکراسی خواهان خواهد بود.
میرحسین موسوی گرچه نامزد دلخواه دموکراسی خواهان ایران نیست اما نمی توان عمری  را به انتظار نامزدی و تأیید صلاحیت چنین فردی نشست. کوتاه سخن آن که عادت تاریخی ما ایرانیان این است که همه چیز را میخواهیم و همه چیز را همین اکنون میخواهیم و آنگاه که هیچ به دست نمی آوریم و داشته ها را از دست میدهیم، سرخورده به گوشه ای میخزیم و بر بخت بد نفرین می فرستیم. باشد که از این عادت تاریخی فرارویم، معقولانه تر بیاندیشیم، ابتدا به اندک قناعت کنیم و سپس مجدانه و پیگیرانه در راه دشوار توسعه و دموکراسی بکوشیم.
+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در یکشنبه 16 فروردین1388 و ساعت 4:24 بعد از ظهر |

چونان یخی بر ساحل تابستان آب نخواهم شد

سپیده دمی با نسیمی فرو خواهم شکست؛

چون درخت موریانه خورده ای که هنوز شاخه هایی سبز دارد.

سپیدی مویم را اینجا کسی نخواهد دید؛

شکستن صدایم را کسی نخواهد شنید؛

ناپدید خواهم شد، چون سایه ای در تاریکی.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در دوشنبه 12 اسفند1387 و ساعت 2:32 بعد از ظهر |
از گفتن ریز ماجرا به دلیل مسائل آکادمیک معذورم اما اگر دیشب دوست عزیزم  عظیم حسن زاده(chalish.blogfa.com)(بلاگفای ابله داره اذیت میکنه و نمیذاره مثه آدم لینک بدم)  تا صبح بیدار نمی ماند و به فریادم نمیرسید فنا میشدم.
دیشب شب بدی بود و امروز روزی خوب.
+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در یکشنبه 4 اسفند1387 و ساعت 5:53 بعد از ظهر |
احمد توکلی رئیس مرکز پژوهشهای مجلس در سایت الف می نویسد:

وزیر محترم نفت در برابر اعتراض بنده[به برداشت غیرقانونی و بیش از حد مصوب از  صندوق ذخیره ارزی] گفت: قبول دارم خلاف است ولی چون کشور محتاج بود، با مسوولیت خود و با اطلاع ریاست جمهور این کار را کردم. پاسخ شنید که شما تنها مسوول اجرای قانون هستید و حق تشخیص مصلحت بدون اذن قانونگذار ندارید. موافقت رییس جمهور هم با کار شما اثري بر غیرقانونی بودن اقدام ندارد، تنها ایشان را هم شریک جرم می‌سازد.

قانون شکسته شد با صراحت تمام، مجلس در برابر این قانون‌شکنی آشکار سکوت کرد،  میلیارد‌ها دلار بیش از حد مجاز قانون، منابع ارزی تلف شد، آن همه آسیب از افزایش مصرف بنزین بر مردم تحمیل شد. اگر این دلارها در حساب ذخیره ارزی باقی می‌ماند و در سال پردردسر 1388 به کارمان می‌آمد، بد بود؟ اگر دلارهاي مذكور به جای مصرف غیرقانونی، در تحقق قانونِ اجرای سیاست‌های کلی اصل 44 در اختیار بخش خصوصی و تعاونی قرار می‌گرفت تا صرف تولید و اشتغال شود چطور؟ یا برای توسعه و اتمام فازهای پارس جنوبی صرف می‌شد و بخشی از عقب‌ماندگی ما از قطر را در بهره‌برداری از میدان مشترک جبران می‌ساخت بهتر نبود؟ به وزیر نفت در کمیسیون بودجه گفتم که کار غیرقانونی وزارت نفت درست مانند این است که شما دست در جیب کسی بکنید و بدون رضایت وی پولی را بردارید. شما که فرد خوش‌سابقه و متدینی هستید، حاضرید این کار را بکنید، که نیستید. حالا دست در جیب 70 میلیون کرده‌اید و در قیامت ضامن همه تبعات فقدان این منابع هدر رفته در حساب ذخیره هستید. نمي‌دانم چه پاسخي خواهند داد.
واي اگر از پس امروز بود فردايي!

............................................................................................................................................................

وقتی داد احمد توکلی در می آید دیگران باید سکوت کنند. این علیرضا نوری زاده، محسن سازگارا یا مثلا تاج زاده نیست که دارد به دولت احمدی نژاد میگوید دزد. این احمد توکلی اصولگرای ذوب در ولایت است. آش آنقدر شور شده که خبر به خان رسیده است.

حالا آقای توکلی عزیز یک سوال:

اگر کسی برای آن که منافع مادی و معنوی و وزارت و وکالتش به خطر نیافتد پشت  "کسی که دست در جیب 70 ملیون کرده" بایستد، چه طور اصولگرایی است و اگر اصولگراست آن اصول چگونه اصولی است؟


+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در یکشنبه 20 بهمن1387 و ساعت 3:36 بعد از ظهر |
همین الان یک فکر احمقانه جالب(به نظرتان ممکن نیست!؟) به سرم زد:

راهی کودکانه پیدا کردم  برای اینکه بفهمیم جهان چه چیزهایی را دوست دارد و از چه کسانی یا چیزهایی متفنر است. گرچه سادلوحانه است(مثلا چون بعضی از مطالب حالت تمسخر دارد) ولی یک تصویر کلی به آدم می دهد. برای این کار روش زیر را امتحان کنید(فرض کنید میخواهید بدانید نظر جهان راجع به X چیست):

1. به Google بروید.

2.وارد کنید "I love X"

3. تعداد نتایج پیدا شده را یادداشت کنید.

4. وارد کنید "I hate X"

5. تعداد نتایج پیدا شده را یادداشت کنید.

6. تا همینجا کافی است ولی اگر سرتان درد می کند به این صورت ادامه دهید:

7. اگر بیشتر بودن یا کمتر بودن Love را نماد علاقه بدانیم نتایج به دست آمده به دو گروه منفورها و محبوبها تقسیم می شود

8. عدد کوچکتر را بر بزرگتر تقسیم کنید و یک را منهای عدد به دست آمده کنید تا شدت علاقه و نفرت درون گروهها با هم قابل مقایسه شود.


نتایج حاصله در مورد بعضی از موارد به شرح زیر است:

1. بوش: علاقه 43900  - نفرت 94800  - نفرت با شدت 54%

2. اباما: علاقه 167000  - نفرت 22000  - علاقه با شدت 87%(این یکی به نظر من قابل اطمینان نیست چون اوباما به طرز گستزده تبلیغات اینترنتی با پداخت پول کرده است و ممکن است نتایج شامل آنها شده باشد)

3. ایران: علاقه 11600  - نفرت 836  - علاقه با شدت 93%

4. آمریکا(America): علاقه360000  - نفرت 53100  - علاقه با شدت 86%

5.آمریکا(USA): علاقه 68300  - نفرت 24800 -  علاقه با شدت 74% (این جستجو را با دو کلمه متفاوت کردم تا قابلیت اطمینان روش را بسنجم. در ضمن آمریکا ممکن است قاره آمریکا را هم در بر بگیرد)

6. احمدی نژاد: علاقه 99 - نفرت 312  - نفرت با شدت 69%

7. خاتمی: علاقه 53  - نفرت 7  - علاقه با شدت 87%

نتیجه گیری اخلاقی: آدمی برای پوزیتیویست بودن باید تا حدی احمق باشد ولی به نظر من گاهی احمق بودن بهتر از پست مدرن بودن و گفتن چرندیات کاملا بی پایه و اساس(چرندیات پوزیتویستها حداقل کمی پایه و اساس دارد) است.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در جمعه 18 بهمن1387 و ساعت 11:33 بعد از ظهر |
 

خبرنامه امیرکبیر: در پی خودکشی روز گذشته یکی از فعالین صنفی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت به عیادت این دانشجوی حادثه دیده رفتند.

 

روز گذشته نبی الله محمدی در پی احظار به کمیته انضباطی خود را از طبقه چهارم خوابگاه به پایین پرتاب کرد. دوستان این دانشجو وی را سریعا به بیمارستان منتقل کردند. قمصری، معاون دانشجویی دانشگاه تهران، روز گذشته با مراجعه به خوابگاه دانشجویان تلاش کرد تا این خودکشی منتشر نشده و آن را حادثه ای اتفاقی نشان دهد.

 

به گزارش خبرنامه امیرکبیر اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت با حضور در بیمارستان شریعتی از نبی الله پیرمحمدی عیادت و با خانواده وی دیدار کردند. نبی الله پیرمحمدی از اتاق عمل خارج شده و در حالت کما به سر می برد. خانواده پیرمحمدی خود را از شهرستان به تهران رسانده بودند گزارشی از وضعیت پزشکی فرزندشان ارائه کردند.

 

این دانشجو از ناحیه سر و ریه به شدت آسیب دیده است و بنا به گفته خانواده وی از قول پزشکان وضعیت وی بسیار وخیم است. پیرمحمدی ساعتی پس از بستری شدن در اورژانس بیمارستان شریعتی به اتاق عمل منتقل شد و حدود ساعت ۶ بعدازظهر از اتاق عمل خارج شد. تا لحظه حضور اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در بیمارستان هنوز هیچ یک از مسئولین دانشگاه و وزارت علوم با خانواده این دانشجو دیدار نکرده بودند.

 

میلاد اسدی، دبیر صنفی دفتر تحکیم وحدت، در همین زمینه به خبرنامه امیرکبیر گفت: “ما از این حادثه دردناک واقعا متاسف شدیم و لازم دیدیم که به عیادت این دانشجو برویم و با خانواده آقای پیرمحمدی دیدار و با آن ها همدردی کنیم. امروز به خاطر این که تمام مسئولین به دانشجو به چشم یک مجرم نگاه می کنند تمام نگاه ها به سمت امنیتی تر شدن فضای دانشگاه ها، احضار به کمیته انضباطی، برخورد و… معطوف شده است و به مسایل صنفی دانشجویان به هیچ وجه توجه نمی شود.”

 

عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در ادامه گفت: “چندی پیش دو دختر دانشجو در دانشگاه مازندران دچار گازگرفتگی شدند و فوت کردند. دانشجویانی که به این مسئله اعتراض کرده اند الان باید در کمیته های انضباطی پاسخگوی اعتراض خود باشند ولی هیچ کس از مسئولی که مسبب مرگ دو دانشجو شده هیچ گونه بازخواستی نکرده است. باز همین ترم گذشته یک دانشجو در دانشگاه امیرکبیر پای خود را در اثر سقوط از آسانسور از دست داد. بیش از ده نفر از دانشجویان معترض به سوء مدیریت مسئولین به کمیته انضباطی احضار شده اند ولی مدیرکل دانشجویی این دانشگاه همچنان در این سمت مشغول فعالیت است.”

 

اسدی با انتقاد شدید از وضعیت دانشگاه ها و عملکرد مسئولین گفت: “کدام قانون به معاون دانشجویی دانشگاه اجازه می دهد که دانشجو را به صرف یک اعتراض صنفی به کمیته انضباطی احضار کند؟ کدام قانون به مدیریت دانشگاه اجازه می دهد دانشجو را در ایام امتحانات به کمیته انضباطی فرا بخواند که نتیجه ای فاجعه باری این چنین به بار بیاورد؟ متاسفانه دانشجویان در آتش بی خردی مسئولین می سوزند اما مسئولین فقط در فکر این هستند که هر روز چه راه جدیدی برای برخورد با دانشجویان خلق کنند و چگونه محدودیت ها را بیشتر کنند.. مسئولین به این فکر هستند که آیا ۴۰ درصد سهمیه دانشگاه ها متعلق به بسیجی ها باشد یا نه.”

 

میلاد اسدی در پایان گفت: “وضعیت نبی الله پیرمحمدی به شدت وخیم است و آن چه ما دیدیم به شدت تاثربرانگیز بود. ما به خانواده آقای پیرمحمدی اعلام کرده ایم هر کمکی که از دست ما برآید برای نجات جان فرزندشان، اعم از اهدای خون، کمک مالی و… انجام خواهیم داد. ما تا پیش از این در این گونه موارد صرفا به دادن اطلاعیه و بیانیه بسنده می کردیم. ولی با افزایش فشار بر ما و بر دانشگاه ها قطعا از این حادثه دردناک به سادگی عبور نخواهیم کرد و اگر اتفاق ناگواری برای آقای پیرمحمدی بیفتند مسئول این اتفاق مدیریت دانشگاه تهران و وزارت علوم خواهد بود.”

http://www.autnews.us/archives/1387,11,00016280

پ.ن: این روزها آنقدر خبرها بد و ناراحت کننده برایم بوده که حتی توان نوشتن هم ندارم. فعلا به همین گزارش از وضعیت هم دانشکده ای آرامم اکتفا می کنم و آرزو میکنم که بازگردد دوباره به دانشکده مان و زبانم نمی چرخد که بگویم شاید هرگز. بلاگفا هم اصولا قاطی کرده و مثل اینکه نادانسته پست قبل را حذف کرده ام و اگر در کامپیوترم ذخیره کرده باشم برمی گردانم اما فعلا حوصله این کار را هم ندارم.

 پ.ن: میگم بلاگفا قاطی کرده یا شاید خودم قاطی کردم.این مطلب من یعنی "سحر" نوشتم ولی به اسم رضا ثبت شده چون چند نفر نظر داده بودن حذفش نکردم تا دوباره ثبت کنم.البته من و رضا نداریم.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در جمعه 11 بهمن1387 و ساعت 4:29 بعد از ظهر |

  تمام زندگیم را با عشق، به خودم تقدیم به می‌کنم، زیرا که عشق به خود سرچشمه عشق به انسان است و آنکه خودش را دوست نمی‌دارد، از تجربه واقعی دوست داشتن دیگری محروم است. تا زمانی که طعم خود بودن را احساس نکنی، لذت عشق به خود و زندگی خود را احساس نکنی، تا آن هنگام که در هوای لذت‌های شخصی پرواز نکرده باشی، پرواز دیگران و لذت آنان، برای تو چه معنی خواهد داد. تا معشوقت را تنگ در آغوش نکشیده باشی، می‌توانی دخترها و پسرها را توی خیابان کتک بزنی، مقنعه سر دختربچه‌ها بکنی و به آدم‌های دست و پا در گل، سنگ پرتاب کنی.

تمام بدبختی‌ها وقتی شروع می‌شود که آدم عاشق خودش بودن را فراموش می‌کند و ناخودآگاهانه می‌آموزد که این عشق را به دیگری مجسم و نامجسم فرابیافکند. "آنکس که نمی‌تواند همسایه‌اش را دوست بدارد در عشق شخصی نیز کامیاب نخواهد شد" اما آنکس که خودش را دوست نمی‌دارد، همسایه‌اش را چگونه دوست خواهد داشت. تا در لحظه لحظه موسیقی گم نشده باشی، نوای موسیقی همسایه به راحتی تو را خواهد آزرد و تو شرم نخواهی کرد که برای خاموشی این نوا، دستگاه سرکوب را فرابخوانی. تا طعم خوش غذا را در دهانت مزه مزه نکرده‌ باشی، خوردن و آشامیدن دیگران کی در نگاهت منظره‌ای انسانی خواهد بود.

وقتی خودت را دوست نداشته باشی و ناچیز بشماری، نفرت از دیگری چه آسان به سراغ تو خواهد آمد و تو هیچ فاصله‌ای نداری با کسی که خودش را با بمب بین زن‌ها و بچه‌ها منفجر می‌کند و همان کسی هستی که از پاره‌های بدن انسان‌ها احساس لذت و پیروزی کرده و به آدمکشی کور مباهات می‌کند.

او آموخته است که زندگیش ارزشی ندارد و تنها باید آن را با کسی معامله کند تا چیز با ارزشی به دست بیاورد. آموخته که زندگی آدم به خودی خود چیز ارزشمندی نیست و او باید زندگیش و زندگی دیگران را فدای چیز با ارزشی کند و کسی که این را می‌آموزد، برای زندگی آدم‌های توی برج، توی مترو، توی خیابان، توی بازار و توی رختخواب چه ارزشی می‌تواند قائل باشد. کسی که این را آموخته می‌تواند سوار کشتی‌اش شود، به آن طرف دنیا برود و آدم‌ها را در ارض مقدس بکشد و پیروزمندانه کشته شود. کسی که این را آموخته بچه‌هایش را هم می‌تواند سوار کشتی کند و به اشاره‌ای در اقیانوس متلاطم رهایشان کند. کسی که این را آموخته می‌تواند آدم‌ها را لخت کند و گروه گروه بسوزاند. کسی که این را آموخته حتی خودش و معشوقه‌اش را هم می‌تواند بسوزاند. کسی که این را آموخته ترسی ندارد از اینکه خودش را وسط آدم‌ها و با آن‌ها بترکاند. او می‌تواند در خانه تیمی همرزمانش را شلاق بزند و با قرار ناسالم تصفیه تشکیلاتیشان کند. می‌تواند جلوی مسجد به هر آدم ریشداری شلیک کند. جمع کردن زن‌های عقب افتاده، بمب بستن به آن‌ها و فرستادنشان وسط بازار را عمل قهرمانانه‌ای می‌داند و برایش کاری ندارد که روی صورت کوچک دختر مدرسه‌ای‌ها اسید بپاشد.

کسی که این را آموخته می‌تواند گوشش را سوراخ کند و درونش یک چیز، فرو ‌کند. این آدم آن‌قدر رژیم می‌گیرد تا از گرسنگی بمیرد. دستش را با سیگار می‌سوزاند تا حرفش را به هم‌اتاقیش اثبات کن. کسی که این را آموخته خود منم، خود تویی. بیهوده است اگر بخواهی به کسی که خودش را دوست ندارد و از بودن با خودش لذت نمی‌برد، عشق به دیگری را یاد بدهی، عشق به انسان را یاد بدهی، انسان همین خود منم.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: در مطلب قبلی نوشته بودم خود شیفتگی اپیدمی شده است. لطفا قبل از اینکه این مطلب را به من یادآوری کنید به نام مطلب توجه فرمائید.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در شنبه 28 دی1387 و ساعت 9:32 قبل از ظهر |
دارم خودم را نابود می کنم. نه با سیگار و مشروب و تریاک یا هر کوفت و کثافت دیگری، با وقت کشی. از صبح که رفته ام و نشسته ام توی شرکت شروع شد. اصلا من روزهایی که صبح زود از رختخواب در می آیم را تا شب می زنم به....(با این که خواندن مطالب دوستان بدآموزی داشته ولی هنوز اینقدر مدرن نشده ام که هر چه از دهنم در می آید را بگذارم جلوی چشم مردم. تازه سه تا نقطه"به قول مادربزرگم" بهتر هم هست هر فحشی و حرفی میدانید می توانید جایش بگذارید و حالش را ببرید)

امروز صبح که میرفتم، به خودم گفتم یک سلام به مدیر محترم میکنم و کارهایم و ده تا مقاله و ارائه ای که به حضرات اساتید بدهکارم را شروع می کنم و الان که یک نصف شب است و در خدمت شما هستم بی آنکه....(یک سه تا نقطه دیگر)

هر یک ربع ساعت که فری سل بازی می کردم و یا وبگردی میکردم و مشعشعات تک تک شما یا امثال شما را میخواندم به خودم قول میدادم که تا 5 دقیقه دیگر تمامی صفحات را ببندم و به چرندیات و خزعبلات درسی خودم بپردازم و اشعاری ردیف کنم که شرمنده اساتید محترم نشوم و تازه گند قضیه از اینجا خیلی بالا می آید که باید مطالبم را بفرستم تا دیگر همکلاسی ها بخوانند برای امتحان؛ آخر این اساتید بزرگوار دیگر از فرط مدرن بودن ..........(باور کنید این یکی بی ادبی نیست!) و دستور فرموده اند که هر یک از دانشجویان باید گزارش و مقاله بقیه را هم بخواند برای امتحان که نمیدانم چه بشود.

این 5 دقیقه می شد خیلی و این من بودم که دوباره به خودم قول میدادم که حالا بعد از ناهار، حالا شب میروم خانه و مینویسم و قس علی هذا.

اصلا من وقتی  کارهایم زیاد می شود و سرم شلوغ میشود میزنم به در وقت کشی. الان که دارم مینویسم در حال بدبختن کردن خودم هستم فردا آخرین مهلت تحویل یک مقاله است و باید راهی هم بیابم که تحت عنوان ارائه 20 دقیقه به طرز آبرومندی(غیر آبرومندش را خوب بلدم) مغز ملت بدبخت را به کار بگیرم. اصلاحات پروژه شرکت هم فردا پس فردا آخرین مهلتش است و این برود پیش هزار بدبختی دیگر.

الان یک و ده دقیقه نصف شب شده و من اگر تا صبح هم بنشینم و کار کنم که قطعا این کار را نخواهم کرد باز هم به جایی نخواهم رسید.

اینجاست که باید از سیلور استاین کمک گرفت که می گوید: اگر حتی یک شیرینی دیگر بخورم خواهم مرد، ولی اگر نخورم هم خواهم مرد؛ پس بهتر است بخورم و بمیرم.

من هم با همین استدلال سه نقطه ای تا چند دقیقه دیگر توی رختخوابم

-----------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:سحر هم بدتر از من الان اینجا نشسته و تازه یادش افتاده که فردا امتحان دارد و گیر داده که الا و بلا باید از من تعریف کنی(خودشیفتگی هم این روزها اپیدمی شده)

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در یکشنبه 22 دی1387 و ساعت 1:23 قبل از ظهر |

دانشجویان دانشگاه شیراز باید آزاد شوند

نظام مقدس  به سرعت از وضعیت متشنج جهان و جنایات اسرائیل در غزه سو استفاده کرده و مشغول سرکوب نهادهای مدنی و آزادیخواهان در ایران است.

بعد از داستان کانون مدافعات حقوق بشر و آنچه بر شیرین عبادی رفت حالا این دانشجویان شیرازند که باید شلاق ستم را بر وجودشان احساس کنند و به جرم تجمعی مسالمت آمیز بازداشت بازجویی اخراج و محروم از تحصیل شوند. ما هم که دستمان بسته است و هیچ غلطی نمیتوانیم بکنیم.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: وبلاگتان را به وبلاگ دانشجویان دانشگاه شیراز پیوند دهید و یا این وبلاگ را با ایمیل به دیگران معرفی کنید:

http://ta-azadi87.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در چهارشنبه 18 دی1387 و ساعت 8:1 بعد از ظهر |

اصلا برایم مهم نیست که چه کسی خوشش می آید و چه کسی خوشش نمی آید. دلم می خواهد بگویم کثافتها شرم کنید. دست از سر یک عده ملت بدبخت که چند ماه است آب و غذا را به رویشان بسته اید بردارید. بمب و موشک روی سر یک عده بیگناه ریختن چه لذتی دارد؟ هم من می دانم و هم شما  و هم خواجه حافظ شیرازی که اگر  به دنبال نیروهای نظامی بودید خیلی راحت توی رختخوابشان هم پیدایشان می کردید و دخلشان را می آوردید. نه، شما به دنبال جنگ با نیروهای مسلح نیستید. دلتان خوش است که آدمهای بیگناه را می کشید تا حساب دست همه بیاید اما کور خوانده اید. هرچقدر بیشتر آدم میکشید تخم بنیادگرایی و نفرت را بیشتر در خاورمیانه می کارید و اولین کسی که چوبش را می خورد هم خودتان هستید. اینکارها مال تاریخ است. دوره اش تمام شده. آدم باشید.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در یکشنبه 8 دی1387 و ساعت 4:37 بعد از ظهر |
در ادامه نقد و بررسی سایت تابناک! امروز هم مطلب جالبی در این سایت مشاهده شد با عنوان رئيس جمهور منتخب مردم يا سيستم؟ که به نظر جالب می رسید.

به خطوط اول این مطلب توجه کنید:

"روند انتخاب رئيس‌جمهور در آمريکا بر خلاف ظاهر آن که نمايشي از ظرفيت و توان يک نظام سياسي مبتني بر دمکراسي و نظام حزبي است، حاصل فرايند تصميم‌گيري از سوي صاحبان قدرت، ثروت، ايدئولوژي و در يک جمله، عناصر پشت پرده سياست در آن کشور است که بر پايه نياز‌ها و الزامات داخلي و خارجي آمريکا صورت مي‌گيرد"

قصد ندارم در مورد صحت یا کذب مطلب فوق حرفی بزنم اما فکر می کنم اگر خوب است که رئیس جمهور منتخب مردم باشد و نه "صاحبان قدرت، ثروت و ایدئولوژی، این امر برای همه جا خوب است و نه فقط آمریکا.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در شنبه 16 آذر1387 و ساعت 2:40 بعد از ظهر |

مطلب زیر را در تابناک خواندم. به نظرم جالب آمد و منطقی. مخصوصاً این قسمتش که

"چرا شما 100هزار کتاب ضد شيعه منتشر مي‌کنيد اما اجازه نمي‌دهيد فقط يک هزار کتاب در پاسخ منطقي به شبهات شما منتشر شود؟ از چه مي‌ترسيد؟"
همزمان این سوال برایم مطرح شد که چقدر خوب است همین منطق و همین منش درباره مخالفان و دگراندیشان در کشور خود ما هم پیاده شود. موافق نیستید؟


تابناک: پايگاه اطلاع رساني آيت‌الله مکارم شيرازي با اشاره به توهين‌ها به اين مرجع تقليد پيامي را صادر كرده است.

به گزارش خبرنگار برنا در قم، در اين اين پيام آمده است:
در اخبار اعلام كرديم که مرجع بزرگ ما بعد از اطلاع از پخش کتاب‌هاي ضد شيعه از سوي وهابيون در مراسم حج، اين کار غيرانساني را نکوهش کرده و از مفتي بزرگ سعودي دعوت نموده بودند که به جاي اين کارهاي غير منطقي يک مناظره دوستانه و منطقي در رسانه‌هاي معروف جهان اسلام ترتيب دهند.

به دنبال اين دعوت ناگهان موجي از سخنان رکيک و توهين و افترا و دشنام از سوي سايت‌هاي مذهب وهابي از جمله «سني نيوز» به راه افتاد که نشانه روشن حقانيت دعوت معظم له بود، زيرا اين پيشنهاد چنين عصبانيتي ندارد، اين همه فحش و ناسزا را نمي‌طلبد حتي در بعضي از بيانيه‌هاي آنها شايد بيش از پنجاه حرف زشت و توهين وجود داشت، اما معظم له کمترين پاسخي به آن نگفتند، زيرا بارها گفته‌اند ما تابع قرآن مجيد هستيم که مي‌گويد: «ادع الي سبيل ربک بالحکمه والموعظه الحسنه». ما تابع پيامبر اسلام(ص) هستيم که مي‌فرمايد: افراد بدزبان و فحاش از اسلام واقعي دورند.

و در اين جا لازم مي‌دانم چند نکته به اين برادران فحاش و بدزبان عرض کنم:
1. شور و غوغاي شما به ما نشان مي‌دهد که ايشان روي نقطه اصلي درد دست گذارده اند و با موفقيت تمام آن را به همگان نشان داده‌اند.

2. خوب بود به جاي اين همه بدگويي و تهمت و افترا به سؤالات منطقي معظم له پاسخ مي‌داديد، ايشان فرمودند: چرا حرمين شريفين که متعلق به همه مسلمين است، پايگاه تبليغاتي مذهب وهابيت که اکثريت قاطع اهل سنت و همه شيعيان با آن موافق نيستند، شده است.
چرا شما 100هزار کتاب ضد شيعه منتشر مي‌کنيد اما اجازه نمي‌دهيد فقط يک هزار کتاب در پاسخ منطقي به شبهات شما منتشر شود؟ از چه مي‌ترسيد؟ چرا به شيعيان که مانند ساير حجاج به عنوان ضيوف الرحمان و ميهمانان خانه خدا به عربستان آمده‌اند و دولت شما با دادن وي از آنها دعوت کرده، توهين مي‌کنيد و تهمت مي‌زنيد، هيچ عاقلي در برابر ميهمان خدا و ميهمان کشورش اين کار را مي‌کند؟

3. خوب است به جاي اين روش‌هاي نادرست به سراغ مناظره علمي و منطقي و دوستانه سران دو مذهب شيعه و وهابي برويد تا حقايق بر همه روشن شود

حقيقت اين است، چون ديدم معظم له در برابر آن سيل دشنام و بدگويي و افترا سکوت کردند، برخود لازم ديدم اين پيام را به آنها بدهم.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در جمعه 15 آذر1387 و ساعت 2:3 بعد از ظهر |
این دو بیت را زمستان هشتاد و پنج برای سحر عزیزم سرودم:

در  زندگیم  سرود  مستانه  نبود       اینگونه تنم به شادی افسانه نبود

         پیش از تو که زیبایی اشعار منی     در  هیچ  صدف  دریغ   دردانه  نبود


+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در سه شنبه 12 آذر1387 و ساعت 1:14 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در یکشنبه 10 آذر1387 و ساعت 7:15 قبل از ظهر |
دست از سرم بردارید، من دیگر بریده ام.
با شمایم ای همه کاغذها و فایل ها!
از همه شما متنفرم.
می خواهم بروم و مثل اجدادم شلغم بکارم.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در یکشنبه 19 آبان1387 و ساعت 3:47 بعد از ظهر |

ساعت ۴:۳۰ صبحه. امیدوارم کاملاْ در اشتباه باشم ولی با مقایسه میانگین نظرسنجی ها با آرا واقعی به دست اومده میشه گفت که آرا به همون خوبی که پیش بینی می شد نیستند. آرا ۸ به ۳ به نفع مک کینه ولی تو ایالتهای در حال شمارش هم که ۳ ۴ تا ایالت شرقی هستن خیلی پیشه. هر چند که این ایالتا به طور سنتی طرفدار جمهوری خواها هستن ولی به نظر میومد این دفعه اوضاع تغییر کنه. هنوز ایالتای اصلی موندن ولی حداقل میشه گفت اختلاف اونقدر که پیش بینی میشد جدی نیست.
انتخاب یک رئیس جمهور سیاه پوست اگه اتفاق بیفته دستاورد مهمی برای لیبرال دموکراسی غربه و نشون میده که این تمدن بر خلاف غرغرهای بعضی ها قادره به سرعت نابرابری ها رو کاهش بده.سی ان ان نوشته سیاه پوستا در آفریقا و به خصوص کنیا ساعتهاست که خودشون رو برای جشن گرفتن آماده کردن. امیدوارم ناامید به خونه هاشون بر نگردن

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نه

در همین ۱ دقیقه اوضا تغییر کرد.

اوباما۷۷- مک کین ۳۴

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در چهارشنبه 15 آبان1387 و ساعت 3:36 قبل از ظهر |
این کامنت را تو سایت کمپین دعوت از خاتمی دیدم و به نظرم بسیار جای تأمل دارد برای همه:

در ساعت روز
از مردم حزب اللهی درخواست می کنم که به خاتمی رای دهند چون این سید بزرگوار با هوشیاری و ذکاوتی که دارد مانع از برقراری نظام سکولار شده تداوم نظام شکوهمند اسلامی را تضمین می کند.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در یکشنبه 5 آبان1387 و ساعت 1:19 بعد از ظهر |

ديشب تقريباً ساعت 4 صبح بود که بعد از کلي مصيبت و 80 روز تلاش شبانه روزي تيم، پروژه به مرحله اي رسيد که مي شد اسمش رو مرحله تحويل گزارش نهايي گذاشت(البته بدون در نظر گرفتن اصلاحاتي که قطعا ناظر و کارفرما خواهند خواست و اميدوارم زياد زيربنايي نباشد). وقتي خواستيم با دوست عزيزم سعيد شرکت رو ترک کنيم سرايدار غرغرکنان در را باز کرد که آخه اين چه وقته....؟

راستي به قيد قرعه به يک نفر که مسأله زير را حل کند جايزه ارزشمندي(از جنس دعا براي عاقبت به خيري) تقديم مي گردد:

دانشجوي ترم اولي که طبق برگه انتخاب واحد چهار روز از پنج روز کاري هفته را بايد در کلاس حاضر شود و بايد در طول هفته و بين ساعات 8:30 تا 17:30 حدود 44 ساعت، ساعت بزند، از کدام پرتقال فروش بايد خريد کند تا به بقيه بدبختي هايش هم برسد؟

 

 

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در سه شنبه 23 مهر1387 و ساعت 3:14 بعد از ظهر |

 

حالا بعد از پنج ماه دوباره می نویسم. حالا انگار این کابوس دوساله تمام شده است.
پریروز، هفده شهریور بعد از پر کردن 4 نسخه از تعهدی ننگین(که یک نسخه اش را برای تنویر افکار عمومی آپلود کرده ام) و پس از آوردن رتبه های 23، 14 و 6 در سه آزمون کارشناسی ارشد در رشته پژوهش علوم اجتماعی دانشگاه تهران ثبت نام شدم. حالا که به پشت سر نگاه می کنم می توانم بدون ذره ای تردید بگویم که به هیچ وجه از راهی که آمده ام پشیمان نیستم. آخر من و دوستانم سالهای عمرمان را صرف آقای فلان و بهمان نکرده بودیم که با چرخیدن امروز آن ها حسرت بخوریم. ما پای آرمان مقدس دموکراسی خواهی ایستاده بودیم، ایستاده ایم و خواهیم ایستاد.

آنچه که برای من بسیار گران تمام شد این دو سال محافظه کاری است که پیشه کرده بودم و بابت آن بسیار عذاب کشیدم تا بتوانم به قول دوست عزیزم احمد خداداد این کارت دانشجویی ناقابل را چندسالی تمدید کنم. سخت است دیدن و هیچ نگفتن اما برای آدمی مثل من که دوست ندارد مثل بسیاری از همفکرانش برود و ایران را برای احمدی نژادها جای دوست داشتنی تری بکند چاره دیگری نبود.

حالا اما این حرفها دیگر تمام شده است و من مثل سال 82 یک دانشجوی سال اول دانشگاه تهرانم، بی آنکه 4 نسخه از این کاغذها ، گامهایم را سست کنند.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در سه شنبه 19 شهریور1387 و ساعت 11:59 قبل از ظهر |

دوستان عزیزم

اول باید تصریح کنم که من دید همسان خواهانه ندارم و نمی خوام شما رو به خاطر تفاوت دیدگاهامون نفی کنم(با توجه به پیش فرض های مطلب نوشته شده) و چیزهایی که می نویسم فقط قدری توضیح بیشتر مطلبه

مشکل شما نگاه نقطه ای به فضای سیاسیه. یعنی اگه گروه ها و فعالین سیاسی روی یک خط ایستاده باشند، شما تمام کسانی رو كه ذره اي جلوتر يا عقب تر از خودتون ايستاده باشند رو رد مي كنيد. عده اي رو به انگ ارتجاعي بودن و عده ديگري رو به اتهام تندروي و عدم عقلانيت. مشكل اين نوع نگاه اينه كه هرچي فضا شفاف تر بشه و هويت فكري گروهها مشخص تر بشه شما خودتون رو تنهاتر حس مي كنيد و كم كم كسي نمي مونه كه بتونين باهاش كار كنين(اتفاقي كه در جهان واقع هم داره مي افته). اتفاقي كه تو دانشگاه تهران بين چپ ها وليبرال ها هم افتاد از همين دست بود. تا موقعي كه فرايند هويت يابي و هويت سازي كم رنگ بود مي تونستن با هم كار كنن ولي....

من همون طور كه قبلا گفتم اصلا از عدم شفافيت دفاع نمي كنم بلكه از ائتلاف(نه اتحاد) در عين شفافيت حرف مي زنم. مطلبي كه قبل از 16 آذر امسال با همين محتوي و با عنوان "در ضرورت همبستگي و تمايز" نوشتم اگر جدي گرفته مي شد اين همه هزينه به دانشجويان تحميل نميشد.

فضاي سياسي رو بايد نه نقطه اي بلكه به صورت طيف ديد. به خاطر ملاحظات راهبردي هم كه شده فعال سياسي بايد هم طيف تندروتر از خودش رو تقويت كنه و هم با عدم سم پاشي فضاي پشت سرش امكان ائتلاف با اون ها رو از دست نده تا شايد بتونه در شرايط سخت در مقابل هجوم دسته هايي كه دقيقا در نقاط حدي انتهاي طيف قرار دارن مقاومت كنه و نابود نشه و در روزهاي خوب توان پيشروي پايدار داشته باشه. بايد از ايده آليسم و اتوپيسم دست برداشت. سياست مغز سرد ميخواد و نه قلب گرم.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 و ساعت 10:53 قبل از ظهر |

بابك داد: آقاي خاتمي! مشاركت را منحل كنيد

در اين مملكت محافظه كار و اصلاح طلب، ليرال و سوسيال، سنتي و مدرن و پست مدرن همه در فكر نابودي و انحلالند و بود خود را نه در كنار ديگري كه در نبود و نفي او جستجو مي كنند.
بهتر نيست كه به جاي پيشنهاد انحلال يكديگر، اصلاح طلبان معياري براي وزن كشي بيابند و شروع به تشكيل يك جبهه سراسري كنند تا حداقل بتوانند در برابر روند به نماميت رسيدن بنيادگرايي و محافظه كاري در ايران مقاومت كنند.
هويت سلبي(من در برابر....) تنها بخشي از هويت يك فعال سياسي اجتماعي است و بخش ديگر كه اهميتش از اولي هم كمتر نيست هويت ايجابي(من در كنار...) است.
بدنه نيروهاي مدرن در ايران به قدر كافي نحيف هست كه ديگر تاب خودزني را نداشته باشد. تنها دليل خودآگاه يا ناخود آگاه اين خودزني‌ها در شرايط فعلي اين است كه ما نه مي‌توانيم قيد فعال سياسي بودن را بزنيم و نه توان و خواست پرداخت هزينه مقاومت و نقد محافظه كاران و بنيادگراها را داريم و اينجاست كه دم دست تر و بي دفاع تر از خودي ها كسي را پيدا نمي كنيم. البته كه من نيز به مشاركت نقد دارم و حداقل رفتار اين حزب و وابستگانش را با دانشجويان نه فراموش كرده‌ام و نه هرگز فراموش مي‌كنم ولي رندي كساني را هم كه به لگدمال كردن حزبي مي‌پردازند كه 100 درصد كانديداهايش ردصلاحيت شده اند،  ناديده نمي‌گيرم.
يادآوزي مي‌كنم كه دوگانه امروز ما چپ يا راست، مشاركت يا اعتماد ملي، سوسيال يا ليبرال و.... نيست.
امروز سنت است كه تمام قامت در برابر مدرنيته ايستاده است.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در جمعه 30 فروردین1387 و ساعت 7:30 بعد از ظهر |
خبر کوتاه است:

احمدی نژاد به منتقدینش جایزه داد
و در صدر منتقدین مدیر مسئول محترم کیهان

راستی فکر می کنید انتقاد شریعتمداری(که شجاعت و وجود ارائه هیچ توضیحی راجع به شخص شخیص ایشان ندارم) به دکتر چیزی توی این مایه ها نبوده که:

عزیزم تا حالا کجا بودی.

فقط یک سوال دیگه مطرحه و اونم اینه که چرا به فاطمه رجبی جایزه ای تعلق نگرفت. که چند جواب براش متصوره:
۱- به دکتر الهام شده که این کار رو نکنه
۲- الهام به دلیل مشاغل فراوان مسئولیت انتخاب منتقدین برتر رو نداشته
۳-اصلا قضیه به الهام ربطی نداشته
۴-خانم رجبی مدتی که از انتقادات صریح! و تندش نسبت به دکتر کوتاهی کرده و ایشون از قضیه ناراحت شدن
۵-دکتر احمدی نژاد هنوز کتاب "احمدی نژاد معجزه هزاره سوم" رو نخونده

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در چهارشنبه 23 آبان1386 و ساعت 5:26 بعد از ظهر |
با من امید معجزه ای بود.
در من امید معجزه از هیچ سوی
وز هیچ کس نماند.

بازآمدم به خویش
چشم از سراب دور باز گرفتم.
دل از امید هرکه و هرجا
هم نیز پرده های و گوشم را
-کز سالیان دور
در انتظار خیره به سر برده بود-
کشیدم.

بازآمدم به خویش
ماندم به خویش تا چه برآید.

دیدم که دستهایم
تقدیر را به سخره گرفتند
تسلیم را به سرزنشی سخت
و نقش دستهایم با من می گفت:

معمار سرنوشت تو اینجاست!

دیدم درون سینه من مهر و کینه ایست
سرشار تر از آنکه
تا جاودان بتابد و یک شعله کم شود!

تفدیده تر
عمیقتر از آنکه
با هیچ نشتری بتواند کسش گشود!

دیدم
با این دو همنشین مبارک
دیگر به هیچ، هیچ نیازم نیست.

اینک وقوع معجزه ای درمن
-اینک که دل ز معجزه پرداختم-
از من امید معجزه باید
باشد.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در چهارشنبه 23 آبان1386 و ساعت 5:6 بعد از ظهر |

 برادران  شجاعم   همیشه   آزادند    که  وارثان   بزرگ  حضور  و   فریادند

دوباره در شب تاریک ما  درخشیدند    و روشنایی خود را به سایه ها دادند

تن کبود شما را به سوگ ننشستیم   از این  که پرچم  حق و  جهان آزادند

میان فین و اوین گرچه راه بسیار است   ستاره ها همه جا زیر تیغ جلادند

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در پنجشنبه 3 آبان1386 و ساعت 5:18 بعد از ظهر |
بیهوده باز بودن شب را، انکار می کنی؟
+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در چهارشنبه 18 مهر1386 و ساعت 1:35 قبل از ظهر |
بچه ها که از زندان آزاد شده بودن خبرهایی داشتن مبتنی بر اینکه ۳ دانشجوی دربند پلی تکنیکی به زودی آزاد می شن ولی هرچی می گذره این اخبار کمرنگ می شه و نگرانی ما بیشتر.
یکی نیست به اینا بگه چرا دست از دست چندتا دانشجوی بیگناه برنمی دارید.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در چهارشنبه 24 مرداد1386 و ساعت 1:43 بعد از ظهر |
بعد از آزادی بعضی از بچه هایی که تو ادوار گرفته بودنشون خبرهایی هم از احتمال آزادی تحکیمی ها به گوش می رسه که عمیقاْ امیدوارم حقیقت داشته باشه.
به امید آزادی همه زندانیان سیاسی

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در سه شنبه 16 مرداد1386 و ساعت 5:26 بعد از ظهر |

امروز روز چهاردهم بازداشت بچه‌هاي تحكيم و ادوار تحكيمه (يعني حدود ۳۴۴ ساعت از بازداشتشون مي‌گذره) و از دستگيري بچه هاي پلي‌تكنيك هم دو سه ماه مي‌گذره (كه البته بعضي‌هاشون آزاد شدن) ولي از دست ما كار زيادي بر نيومده. اخبار داخل زندان هم به شدت نگران كننده و زجرآوره. هشت تا از بچه ها كه احتمالاً سه تاشون مجتبي بيات، عبدالله مؤمني و علي نيكونسبتي هستند تو انفرادين و همونطور كه مي‌دونين عبدالله گفته كه در تمام اين مدت تو انفرادي چراغ بالاي سرش رو به عنوان شكنجه روشن نگه داشتند. جاهاي كبودي زيادي هم رو بدنش بوده. خونه‌هاي بچه‌ها رو هم تك تك دارن بازرسي مي‌كنن و وسايل شخصي‌شون رو ضبط مي‌كنن. استيصال وحشتناكيه و هيچ كس درست نمي‌دونه چيكار بايد كرد. اميدوارم اين وضعيت زياد ادامه پيدا نكنه.

من اسم وبلاگ رو به "تا آزادی تمامي دانشجویان دربند" تغيير دادم و پيشنهاد مي‌كنم بقيه دوستان هم اين كارو بكنن. اميدوارم اين روند تغيير اسم‌ها  ادامه پيدا نكنه و وبلاگهامون به سرعت با آزادي بچه‌ها به اسم‌هاي اوليه خودشون برگردن.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در دوشنبه 1 مرداد1386 و ساعت 6:22 بعد از ظهر |

گلدونا گل ندادن
درختا بار ندادن
گوسفند و گاو و میش ها
ماست و پنیر ندادن
گندمهای بیابون
یه لقمه نون ندادن
چشمه های تو دالون
یه چیکه آب ندادن
به هر کی هر چی گفتم
به من جواب ندادن

مردای مست کوچه
تو جیباشون کلوچه
تلو تلو میرفتن
از پیچ و تاب کوچه
آی آدمای مرده!
ترس دلاتونو برده
پس چرا ساکت هستین
سگ دلاتونو خورده
به هر کی هر چی گفتم
به من جواب ندادن

بسه ساکت نشستن
در خونه ها رو بستن
از همه دل بریدن
دل به کسی نبستن
یالا پاشین بجنگین
با این روزای ننگین
چه فایده داره اینجا
حتی نشه بخندین


 

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در سه شنبه 26 تیر1386 و ساعت 1:35 بعد از ظهر |
اینم جواب سپهر به آقای صریح "با همان فونت و در همان صفحه":

سلام به اقایی که چون پدران موعظه می خواند . وهمچون پدر خوانده های دیگر این سرزمین یاد گرفته است پیراهن های بیشتر پاره کرده اش را علم کند تا به جای کسانی که او انها را فرزند می خواند فکر کند تحلیل بدهد و عمق اعتقادات انها رابا نیت به اصطلاح خیر وجب بگیرد. در تعجبم اگر بی تابی ورنج نشان دلسردیی است پس حرفهای شما پدر خوانده های عزیز را در خصوص رنج و بیتابی های علی که انها را به چاه می گفت را چگونه باور کنم ؟یعنی او هم نسبت به مرامش دلسرد شده بود؟. انطور که جناب عالی اعتقاد دارید هر حرکتی که پشتش اعتقاد باشد شایسته احترام هست . پس احتمالا از این به بعد باید به طالبان هم احترام بگذاریم ؟! وتصور می کنم بنا بر این استدلالتان هیتلر استالین بن لادن شخصیت های محبوبتان می باشند. در مورد پیله هم باید عرض کنم اگر دور خودم پیله بسته بودم مثل بسیاریی از دانشجویان و دیگر دغدغه ای نداشتم چگونه شما از بی تابی های من اگاه می شدید وحرفهایم را تحلیل وبرایم موعظه می خواندید؟ .در حالی که اعتیاد در استانه فلج کردن جامعه هست. کودک آزاری طلاق تن فروشی ..... جامعه را فرا گرفته شما من را متهم به پیله بستن به دور خودم می کنید .؟ناله من برای مردمی بود که نادانسته بازیچه دست یک مشت قدرت طلب وثروت طلب ظاهر پرست قرار گرفته اند.ناله من برای زندان هایی است که مواد مخدر در آن نقل ونبات است. ناله من برای فعالین جنبش های اجتماعی است . هر چند خوب می دانم پیله های تنیده شده در افکار ایستای تان هیچ وقت قابل پاره شدن نیست به همین دلیل تا امروز نخواستم جوابی به شما داده باشم . اما همانطور که دوستداری پدر باشی پس پدر عزیز اعتقادات من هر روز با مشاهده هر گوشه این شهر محکم تر می شود ومن مسرتر. و هیچ نسخه ای جز یاد وخاطره دوستان دانشجوی در بندم بچه های فال فروش و.....دور افکارم نمی پیچم. وبه شما هم مثل خودتان خیر خواهانه وشاید هم .... می گویم آنقدر از نسخه های متوهم عوام فریب نه شرقی نه غربی پزشکان قدرت پرست و ریاکارتان دریافت نکنید.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در سه شنبه 26 تیر1386 و ساعت 1:19 بعد از ظهر |
یکی دو هفته پیش  من به مطلبی که آقایی با نام مستعار صریح در جواب دوستم سپهر در قسمت نظرات نوشته بودند جوابی دادم. ایشان به آن جواب جوابی داده اند و خواسته اند تا من آن را در صفحه اصلی قرار دهم. طبق اصول ژورنالیستی مطلب ایشان "با همان فونت و در همان صفحه" قرار می گیرد:

پسر خوبم روی سخن بنده با شما نبود با آقا سپهر بود وچون شما جای ایشون جواب دادی درست نگرفتی که چی شده:
بنده هیچ وقت نگفتم اقلیت بودن بده یا نه اما جملات وشکوه آقای سپهر به هر ذهن عاقلی بی تابی و رنج رو می رسونه اگه اشتباه میکنم تصحیح کنند.من هم موافقم اگه آدم به مرام وروشش اگه اعتقاد داشته باشه دلسرد نمیشه اما این بیتابی ها چیز دیگه ای رو میگه ونشون میده که اعتقاد پشتش نیست.من همیشه گفتم حرکت مجاهدین خلق به این دلیل قابل احترامه که با وجود اینکه خیلیاشون میدونند مردم اونارو طرد کردند وبا اونا مخالفند باز بر روش خودشون اگرچه به غلط اصرار میکنند ونا امید نمیشن.
اما در مورد پیله :به نظر من دوتا پیله داریم 1- پیله سخت افزاری که همیناس که تو گفتی ولی اگه دوام داشت واثر بخش بود اتحاد جماهیر شوروی نباید از هم می پاشید یا انقلاب ایران نباید پیروز می شد اما یه پیله داریم که نرم افزاریه وانو اینه که یک سری آدما تو فکروشون ودر قالب یک توهم خودشون رو محصور کنند وهرچه رو که مخالف اون باشه از صافی دکارتیشون رد نکنند وبا کمال احترام معتقدم شما وهمفکراتون همچی پیله ای را دور خودتون پیچیده اید واین به مراتب از پیله سخت افزاری بدتره.
من خودم منتقدم وبه وضع موجود اعتراض دارم اما معتقدم ضرری رو که در طول تاریخ این مملکت از جانب امثال شما که نسخه های پوسیده غربی یا شرقی رو عینا برای این مملکت تجویز کرده اند خورده بسیار ببیشتر از ضرر متحجرین بوده گرچه شما همیشه دو طرف شمشیر فلاکت وبد بختی برای این مملکت بوده وهستید اما امیدوارم در آینده نباشید.
دوستدار شما(صادقانه میگم)
×امیدوارم اینو هم تو صفحه اصلی بیاری

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در سه شنبه 26 تیر1386 و ساعت 9:48 قبل از ظهر |
اخبار مربوط به وضعيت اعضاي بازداشت شده دفتر تحكيم وحدت و ادوار تحكيم را از وبلاگ كميته پيگيري آزادي آنها پيگيري كنيد:

http://18tir1386.blogfa.com

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در پنجشنبه 21 تیر1386 و ساعت 1:15 بعد از ظهر |

توی قسمت نظرات نوشته ی"دانشگاه هنر، ایلنا، هم میهن، دلارام علی و هنوز امیرکبیر" اومده:

سپهر:
رضا حالم داره از این وضعیت به هم می خوره داره به سر ما چی میاد چرا اینجوری شده؟ از هم بدتر اینکه می بینم مردم هم دهنشونو بستن وهیچ عکس العملی نشون نمیدن .توده ای که ما رو یه مشت بی کار فرض می کنن. به سر این مردم چی اوردن؟ این چه جور شست شوی مغزییه؟ از نظر مردم ما یه مشت فاسد اغتشاش گریم؟ جواب بدین به هم حالم داره به هم می خوره

صریح:
آقا سپهر پسر خوبم به نکته خوبی اشاره کردی یه لحظه به این فکر کردی شاید شما دارید اشتباه میرید؟یه لحظه فکر کردید که شاید یه پیله دور خودتون تنیدید واز اون نمی خواید بیرون بیاید؟اکثر مردم از وضع موجود شاید ناراضی باشند اما مسیری را که تو وامسال دوستانتو برایشان ترسیم کرده اند را نمی پذیرند(مسیر به ناکجا آباد).آیا زوریه؟شما اگه وقعا در عمل دمکرات هستید باید به این خواست توده مردم احترام بگذارید.
میدونم اقلیت بودن خیلی زجرآوره درکت میکنم

به آقای صریح:
پدر بزرگوار
 ما نه کسی رو به کردن کاری یا رفتن راهی مجبور کردیم و نه بی احترامی به خواست توده کردیم.
احترام به خواست توده به معنی پذیرفتن و همراه شدن با اونها نیست که اگه بود همه مصلحان اجتماعی یا پیامبران باید رسالتشون رو در همون ابتدای راه رها می کردن و می رفتن دنبال کارشون.
البته که ما در بسیاری از موارد هم نظر با اکثریت نیستیم ولی هیچ وقت مثله عده ای که الان دارن این کارو میکنن خواست و نظرمون رو به اکثریت تحمیل نکردیم و تمام بلایی که سر آدمایی مثل ما اومده و میاد نه به خاطر تحمیل نظرمون بلکه تنها به خاطر شجاعت بیانش بوده.
اقلیت بودن هم اصلا زجرآور نیست اگه آدم به راهی که میره ایمان داشته باشه و شما باید بهتر از من بدونین که علی اقلیت ترینه اقلیت ها بود.
در مورد پیله ای هم که فرموده بودین باید بگم اگه به سانسورهای اعمال شده به سایت های سیاسی شبکه های ماهواره ای یا حتی کتاب ها و نشریات داخلی توجه کنین متوجه می شین که کی داره سعی می کنه دور مردم پیله درست کنه.
گناه ما فقط تلاش برای شکستن پیله هاست:


تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در یکشنبه 17 تیر1386 و ساعت 5:11 بعد از ظهر |
الان دارم توی سایت خلوت دانشکده وبلاگ بچه ها رو می خونم و متوجه شدم که:

بعد از وبلاگ احمد عشقیار حالا وبلاگ خانم عیسی قلیان و آقای عارف هم سانسور شده. راستی چند نفر ساعت سالانه صرف بازخوانی و سانسور سایت ها و وبلاگ ها می شه؟

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت 4:46 بعد از ظهر |

سید مهدی شجاعی خاطره ای از یکی از رزمنده ها خاطره ای نقل می کند که به هر یک از اعضای بدنش که دست می زدند می گفت: بیت المقدس، والفجر مقدماتی و ... که این ها نام عملیات هایی بود که در آن ها ترکش خورده بود و تنش زخم برداشته بود و به این آدم می گفتند دایره المعارف جبهه.

حالا همه این مملکت دارد شبیه همین رزمنده مذکور می شود که به هر جایش که دست می گذاری دل پر دردی دارد و زخم مزدوران آزارش دهد. خاطرات اخیرمان را که مرور کنیم کمتر دانشگاهی هست که دانشجویانش مورد مهرورزی قرار نگرفته باشند.

از شریف بگویم که دوستانمان به داخل دانشگاه ریختند و تا توانستند زدند و آخر هم دانشگاه جواب خوبی به آن ها داد و برای مضروبین احکام انضباطی صادر کرد. از تهران بگویم که خرداد سال گذشته سنگ انصار حزب الله و نیروی انتظامی     پور محمدی چه سر و دست هایی که نشکست و باز این دانشجویان بودند که از تحصیل محروم شدند. امیرکبیر که نقطه اوج فاجعه بود. به بهانه ای واهی به دانشگاه ریختند و دانشجو را از ساختمان به پایین پرت کردند و سرش را به دیوار کوبیند و عاقبت هم گرفتند و به زندانش انداختند و حالا فقط خدا می داند که در زندان بر او چه می گذرد.

مازندران شیراز  لرستان  علامه و بقیه دانشگاه ها هم که هر کدام قصه ای دارند که تن آدم را می لرزاند.

این آخری هم که دیگر واقعاً معرکه بود. کتک زدن و بازداشت کردن به جرم یک تجمع کاملاً صنفی و آن هم موقعی که با تضمین رئیس دانشگاه دارد از دانشگاه بیرون می آید. عصاره ی پستی آقایان را ببینید که حالا که می بینند دانشگاه ها تعطیل شده فیتیله ها را بالا کشیده اند و روغن را داغ تر کرده اند.

 

                                               

 

ستاره دار کردن دانشجویان هم که امسال به شیوه ای بسیار اثر بخش تر از سال های قبل به کار بسته شده و به حدود هفتاد نفر اصلاً کارنامه نداده اند.

این است و ضعیت دانشگاه.

از طرف دیگر ایلنا هم که در دو سال گذشته تنها خبرگزاری بود که تهدیدات و فحش های مهرورزانه و خیرخواهانه ساکتش نکرده بود حکم توقیف دادند و هم میهن را هم که بدجور خار چشم تمامیت خواه ها شده بود بستند.

دادگاه عدل و رأفت نظام هم شرم و حیا را با فعالین حقوق زنان کنار گذاشت و دوران صدور احکام تعلیقی را پایان یافته اعلام کرد.

 

                                                      

 

دلارام علی به اتهام شرکت در تجمع روز بیست و دو خرداد هشتاد و پنج در ميدان هفت‌‏تير تهران به تحمل دو سال و ده ماه حبس تعزيري و ده ضربه شلاق محكوم شد و این شد برگ زرین دیگری در دفتر رنگارنگ ....

راستی صدور حکم شلاق برای فعالین زنان چه معنایی می تواند داشته باشد؟

آیا صبح نزدیک نیست؟

 

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت 3:48 بعد از ظهر |

سوار مترو شدم و چون سر خط بود تونستم بشینم. لحظه ای که قطار داش راه میافتاد یه خانم و آقای جوونی با عجله سوار شدن. یکی این مسأله و یکی اینکه خانمه اندکی شبیه فهیمه خانم دختر عموم که آدم خیلی دوست داشتنیه بود توجهمو اندکی بهشون جلب کرد و توجهم وقتی بیشتر جلب شد که وقتی نشستن، خانمه یه هم میهن و شوهرش ( چون حلقه دستشون بود) یه شرق درآورد و با علاقه مشغول خوندن شدن. یه پسربچه کچل حدوداً شش ساله کناره خانومه نشسته بود و خانومه چند بار  زیر چشمی بهش نگاه کرد. حس کردم خیلی با خودش کلنجار رفت که نوازشش کنه ولی حالت جدیشو حفظ کرد و به روزنامه خوندنش ادامه داد. یه بار که حواس پسره پرت بود زیر چشمی نگاهش کرد و با گوشه ی روزنامه آرنجشو نوازش کرد. نمی دونم چرا این صحنه همچین حسی تو من به وجود آورد و من اونقدر ذوق کردم که چندبار با خودم گفتم:

خوشحالم از اینکه انسانیم

این حس اونقدر خوب بود که حتی وقتی متوجه شدم صدای اعلام کننده ایستگاه های قطار از صدای زن، تبدیل به یه صدای یه مرد حزب الهی شده که انگار داره محجوبانه با مادربزرگ همسایه سلام و احوال پرسی می کنه چندان حالم گرفته نشد. راستی کسی که به این مسأله گیر داده چه جور آدمی بوده؟

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در پنجشنبه 24 خرداد1386 و ساعت 11:32 بعد از ظهر |
من دیگه نگران فوقم نیستم. گفتن دیگه کاری نمیشه کرد یعنی نمی کنیم. به نظرتون چیکار باید کرد؟

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در پنجشنبه 24 خرداد1386 و ساعت 10:59 بعد از ظهر |

نام اين وبلاگ تا زمان آزادي دوستان پلی‌تکنیکيمان تغيير كرده است. سخت تر از حس در بند بودن دوستانت، اين حس است كه تو به انسان افليجي بدل شده اي كه هيچ كاري از تو  بر نمي آيد و تو بايد تنها نظاره گر مصلوب شدن هر روزه مسيحان بسياري باشی. تنها اين نكته رنگ شرم را اندكي از چهره  مي زدايد كه ما همه بندي زندان بزرگتري هستيم. بي شك ميله هاي اين زندان روزي از هم خواهد گسست، كاش آن روز زياد دور نباشد.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در شنبه 19 خرداد1386 و ساعت 11:57 قبل از ظهر |

از این که مدت های طولانیست، به روز نکردم عذر می خوام ولی امیدوارم که شرایط من قابل درک باشه چون دیگه چندان دل و دماغی برام نمومده و تمام وقتای اضافیم که باید صرف اموری مثه استراحت، تفریح، مطالعه و به روزرسانی وبلاگ بشه در حال به هدر رفتن برای پیگیری داستان کارشناسی ارشد شده و وقت هاییم که بیکارم، فارغ از تعداد ساعتاش به طرز دیوانه واری می خوابم و دوباره  صبح فردا...
قصه به وضع خنده داری در اومده: تا روزی که نتایج کنکور نیومده و احتمال قبولی من با اون وضع درس خوندن چندان زیاد به نظر نمی رسید، کسی از مسئولین شک نداشت که مشکل ۳ واحد اضافه من قابل حله و هیچ مشکلی پیش نمیاد. همه مشکلات از روزی شروع شد که معلوم شد من به احتمال قوی ترم آینده می تونم دانشجوی هر یک از دانشکده های علوم اجتماعی یا مدیریت دانشگاه تهران باشم.


از این قصه که بگذریم باید گفت که انگار گرما همه چیز از جمله زمان را منبسط کرده و زمان هم دارد كش مي آيد. مثل این که هیچ اتفاقی قرار نیست بیافتد و هیچ صدایی قرار نیست بلند شود. روزنامه ها و سایت ها را که می خوانی پر است از حشویات. اصلاْ انگار خبرها همه تکراری شده است. هر روز تعداد زیادی از مردم عراق کشته می شوند، درگیری های پراکنده ای در افغانستان اتفاق می افتد، یک مقام ایرانی در مذاکره با دیپلمات های خارجی نسبت به حل مسالمت آمیز مسأله هسته اي ابراز اميدواري مي كند، يك مقام آمريكايي اعلام مي كند برنامه اي براي حمله به ايران وجود ندارد(كه اگر ندارد تكرار هر روزه آن ديگر چه معني مي دهد)، چندين فعال سياسي در دادگاه به حبس(احتمالاً تعليقي) محكوم مي شوند، تعدادي از دانشجويان(احتمالاً پلي تكنيكي) از تحصيل محروم مي شوند و دكتر نژاد(به قول بيگانگان) بر خلاف نظرات اكثر كارشناسان تصميمي انقلابي مي گيرد و مخالفان تصميم را وابسته بيگانگان، اراذل و اوباش و دارندگان مافياهاي اقتصادي و محكوم به شكست مي داند. شما هم به جاي اينكه هر روز پول و وقت عزيزتان را تلف كنيد و روزنامه بخريد و بخوانيد مي توانيد اين مطلب من را پرينت كرده و به ديوار اتاقتان بچسبانيد.
راستي يك سوال دارد اذيتم مي كند، اگر كسي مي داند بگويد و مشكل مهمي را در زندگي من حل كند:

ما صبح ها چرا از رختخواب بلند مي شويم؟

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در دوشنبه 14 خرداد1386 و ساعت 2:31 بعد از ظهر |

زینب گرفتن و ما الان دقیقاْ نمی دونیم تو چه وضعیته. این دفعه نه بازداشتگاه وزرا که زندان اوین. زینب گرچه به خاطر رادیکال بودنش و به خاطر رفتارای عجیبش باعث تعجب آدم می شه ولی نمی تونم انکار کنم که به زنای شجاعی مثل اون عمیقاْ افتخار می کنم. نمیدونم وقتی بیاد بیرون و این مطبو بخونه چی می گه و نمی دونم گذاشتن مطلب دیگران تو وبلاگ شخصی چقدر ممکنه بی ربط باشه ولی این مطلب رو می نویسم تا به اونایی که جز اسیر کردن و آزار دادن آدما کار دیگه ای بلد نیستن بفهمونم که زینب تنها نیست:

انگار همین دیروز بود. اما نه٬ در واقع سه سال پیش بود که سر کلاس آسیب‌های اجتماعی نشسته‌بودم و استادم می‌گفت: کی می‌دونه وزرا کجاست؟ وقتی یکی از دخترهای چادری گفت: مفاسد؛ استاد طبق معمول شروع کرد به دست انداختن بچه‌ها و گفت: آهان پس خودتو لو دادی. چند وقت اون‌جا بودی، هان؟ دختر سعی داشت توضیح دهد که خانه‌شان نزدیک مفاسد است اما دکتر ول‌کن نبود. بعد دکتر شروع کرد به توضیح تحقیقی مشاهده‌ای که روی برخورد خانواده‌ها با بازداشت دخترانشان داشته‌است. آن روزها وزرا برایم نام غریبی بود. اما امروز جایی است که دلم برایش تنگ می‌شود. برای دوستانم و برای تجربه‌هایم.
اولین بار آذر ۸۵ بود که به وزرا پا گذاشتم. اما به جرمی‌ که برای ساکنین _مامورین و متهمین _چندان آشنا نبود: جرم اقدام علیه امنیت ملی. آن‌قدر نا آشنا که سرباز وظیفه‌ي جوان زندان فکر می‌کرد باید بنویسد فراری یا رابطه‌ای.چون حتی املای کلمه علیه را هم بلد نبود. اما امروز بعد از بازداشت‌های اسفند و فروردین آن‌قدر جا افتاده که زندانی‌ها برایش اسم گذاشته‌اند و به ما می‌گویند اقدامی. آن روزها بود که فهمیدم، مفاسد تنها جایی برای نگه‌داری دختران فراری و به قول زندانی‌ها رابطه‌ای‌ها نیست. بل‌که بازداشت‌گاه زنان است و مثل زندان زنان همه‌ي کسانی که در این نظام فکری مجرم محسوب می‌شوند را بدون تفکیک در بر می‌گیرد: دزدها، گلدکوئستی‌ها! قاچاق‌چی‌ها، بیماران روانی که جایی برای رفتن ندارند و البته گاهی هم فعالین حقوق زنان.
جایی که دختری فراری مثل فیروزه در حالی‌که مجله‌ي خانواده‌ی سبز با او مصاحبه می‌کند تا درس عبرت دیگران شود، دوره آموزشی ورود به باندهای دزدی و فحشا را می‌گذراند و فرصت می‌یابد تا با مامور 110 دوست شود و حتی سر کار به او تلفن بزند، آن هم از بازداشت‌گاه و در ازای تی کشیدن راهرو.
جایی که زنان در جستجوی آزادی به آن می‌رسند. دختربچه‌هایی که برای حق انتخاب همسرشان، یا حتی لباس و ساعت رفت‌وآمدشان از اقتدار پدرسالارانه‌ي خانه‌هایشان می‌گریزند. زنانی که به خاطر خوابیدن با مردانی که دوستشان دارند، زناکار نامیده می‌شوند.قربانیان چند همسری‌ای که به جرم دعوا با هووهایشان به زندان می‌افتند.عشاقی که به خاطر بوسیدن معشوقشان بازداشت می‌شوند و دختران ساده‌ای که در تلاش برای مجازات مزاحمین خیابانی مجازات می‌شوند و البته این آخری‌ها زنان و دخترانی که در ازای اعتراض به این نابرابری‌ها٬ فرصت می‌یابند تا پای صحبت کسانی بنشینند، که دوستشان دارند.
جایی که به پزشکی قانونی، به اوین، به شلاق، به طناب دار و به سنگسار ختم می‌شود. جایی که حتماً این روزها با بازداشت‌شدگان در طرح مبارزه با بدحجابی پر می‌شود، تا بیاموزند که از فروشگاه‌های جلوه‌ي حجاب٬ مانتوهای تا مچ پا بخرند.
توقف چندساعته‌ي اسفندماه همراه 32 نفر از دوستانم در وزرا تمام وحشت چهار روز تنهایی در بازداشت‌گاه را از ذهنم زدود و جایش تجربه‌ای فراموش ناشدنی نشاند. حالا وقتی ترم بعد با تمام شدن تعلیقم به دانشگاه برگردم، می‌توانم با افتخار به استادم بگویم که من می‌دانم وزرا کجاست و دخترانی را که پشت میله‌هایش هستند دوست دارم. دخترانی که مرگ را به جان می‌خرند چون نمی‌خواهند مثل مردگان زندگی کنند.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 و ساعت 9:0 بعد از ظهر |

نمی خوام خیلی حرف بزنم چون خود تصویر کاملاً گویاست. استفتاء از منتظری که دشمن ولی فقیه تلقی می شه، برای گرفتن فتوا علیه دانشجویان دانشگاه امیرکبیر، به خوبی تغییر ماهیت بسیج رو نسبت به دهه های ابتدائی بعد از انقلاب نشون می ده.

این که اونا برای حذف دانشجویان منتقد از دانشگاه و تبدیل شدن به تنها صدای حاضر، از هیچ عملی فروگذار نمی کنن نمایشگر این مطلبه که بسیج در حال شانه خالی کردن از ماهیت ایدئولوژیکش و تبدیل شدن به یک نهاد تک رسالتس و اون رسالت چیزی جز رسالت ماندن و حکومت کردن نیست.

اونا خوب درس یکی از تئوریسین های محافظه کارا یعنی محمدجواد لاریجانی رو یاد گرفتن که:

"ما با خود شیطان در قعر جهنم هم مذاکره می کنیم."

بماند که از اخبار این گونه پیداس که بر عکس گذشته این خود شیطان(شیطان بزرگ یعنی آمریکای جنایتکاره) که حاضر به مذاکره با ما نیست. انگار یه مقدار از بحث منحرف شدم.

راستی به امضای زیر نامه دقت کنید و به یاد داشته باشید این جناب موسوی همون کسیه که چند ماهه پیش پیشنهاد کرده بود دانشجویان منتقد دانشگاههای سراسری رو به دانشگاههای آزاد مناطق دور افتاده تبعید کنن تا بیت المال تضییع نشه:

درود بر آنان که از مسیر هدایت پیروی کنند

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 و ساعت 6:48 بعد از ظهر |

 

يك مرتبه احساس مي كني در خيابان راه مي روي و هر كسي حق دارد تو را به يك باغ پسته ببرد و در حوض آب بياندازد و خفه ات كند يا تا نيم تنه در خاك فرو كندت و با سنگ آنقدر بر سر تو بكوبد تا بميري و يا تو را نيمه زنده در قبر بگذارد و رويت خاك بريزد بدون اينكه كوچكترين وحشتي از تعقيب قانون داشته باشد .

احتمالا با خواندن اين سطور به اين نتيجه رسيده ايد كه من يا يك بيمار رواني پارانويي هستم يا شبها با چراغ خاموش فيلم هاي وحشتناك نگاه مي كنم يا در كودكي نامادري شكنجه ام مي داده است.

در هر صورت به شما حق مي دهم چون يك آدم سالم و متعادل هيچ وقت چنين خيالاتي يكباره  به سرش نمي زند ؛ اصولا آدم وقتي در جامعه اي زندگي مي كند كه همه اين اتفاقات براي عده اي افتاده است و مسببين با اعتراف و احراز جرم اكنون در خيابان با آزادي تمام راه مي روند نمي تواند احساس سلامتي كند و اگر بكند احتمالا بيماريش در  خطرناك ترين مراحل خود است.

همين خيابان هايي كه شما در كشور عزيزمان ايران بر آن گام برمي داريد اين روزها مهمان قدم هاي عزيزاني ست كه كارت فعال تشكلي خاص را داشته اند و از روي مدارك واقعا مستدل (كه همان شايعات خاله زنك هاي كوچه بازار است) به اين نتيجه مي رسيدند كه مردم مهدور الدم ( يا به قول خودشان مدهور الدم) هستند سپس استخاره مي نمودند و كارهايي را كه در ابتداي مطلب نوشتم، به علاوه موارد ناچيز دیگری همچون تجاوز، سرقت اموال مقتولين و رها کردن اجساد نیمه سوخته آنها براي نوش جان شدن توسط حيوانات ( حتما به نيت خير و قصد قربت و از روی عطوفت نسبت به حیوانات ) انجام مي دادند و امروز آزادنه قدم مي زنند و احتمال دارد دوباره در حال استخاره كردن باشند.

 

فراموش كردم به اطلاع برسانم كه اين افراد اصلاً در اعترافات شان نگفته اند كه اين قتل ها را بر اساس نواري كه از استاد مصباح داشته اند، انجام داده اند:

 

به چند خطي از اعترافات اين افراد توجه فرماييد:(منبع: بازخواني قتل‌هاي زنجيره ای كرمان، شهرام رفيع ‌زاده، گویا نیوز، 22 مهر 1382)

 

 

 

 محمد حمزه مصطفوي:

 

او ( مصيب افشاري) را دستگير كرده و  داخل پايگاه آورديم . از او سوالاتي كرديم پس از بازجويي استخاره كرديم كه خوب آمد  او را بكشيم .... سليمان گردن او را فشار داد و من دست و پاي او را گرفتم و محمد و عباس هم كمك  كرد تا اينكه ديديم اينطور نمي شود او را كشت ‌‌‌‌چون مسجد بود از آنجا بيرون آمديم ..... او را در يك گودال كه كمتر از يك متر بود گذاشتيم. دستان او را بستيم و سنگ بزرگي را من (محمدحمزه) از بالا به طرف او پرتاب كردم. سليمان پايين دست و پاي او را گرفته بود و محمد (ياعباسي) هم كمك مي‌داد تا اينكه خون از سر او بيرون آمد و سليمان چندين بار سنگ را بر سر او زد و من و محمد خاك روي او ريختيم تا اينكه خاك بدن او را پوشاند.

 

 

علی ملکی:

 

او را دستگير كرده ... به طرف پايگاه رفتيم. در آنجا از داخل جيب او چند تخته بنگ پيدا كرديم. او را بازجويي كرديم. پس از استخاره او را به باغ ... برديم... محسن كمالي را داخل آب حوض انداختيم. (اعترافات محمدحمزه مصطفوي) او در حالي كه دست‌هايش از پشت بسته بود به طرف حوض بردند. او را داخل آب انداختند و محمد ياعباسي و محمدحمزه مصطفوي بر روي كمرش پاگذاشته و سرش زيرآب رفت و من (علي ملكي) هم پا روي پاي او گذاشتم كه بالا نيايد. اين قدر او را زير آب گذاشتيم كه جان داد.

 

 

محمد ياعباسي:

 

آقاي مصطفوي شب زنگ زد خانه ما و گفت بلند شو بيا خانه آقاي... آدرس را نمي‌دانستم، آدرس داد. گفت فورا بيا و ماشين را هم بيارو من رفتم دنبال علي ملكي... رفتيم آنجا. ديدم كه به آن زن دستبند زدند و حمزه گفت او را به داخل ماشين ببريد... همين‌طور داخل شهر مي‌چرخيديم. حمزه گفت كه بايد او را به سر تلمبه (حوض) ببريم. مصطفوي استخاره گرفته بود،‌گفت استخاره خوب است... من گفتم حمزه اين زن است و من دست به جان او نمي زنم. گفت باشد تو اطراف را داشته باش... ديدم كه حمزه او را داخل آب انداخت و علي ملكي هم داخل آب بود.

 

 

محمد سلطاني:

 

حمزه مصطفوي با دست شيشه جلوي ماشين را كوبيد و آن را شكست. آنها را دستگير و به پايگاه آورديم. در آنجا حمزه با محمدرضا نژادملايري و خانم نيك‌پور حدود يك ساعت شايد هم بيشتر صحبت كرد. بعد آمد بيرون و گفت اينها همان اصل كاري‌ها هستند بايد آنها را نابود كنيم. من با او مخالفت كردم‏، گفتم آنها را به مركز اجرايي ببريم، ولي گفت خير ما كه از اينها مدركي نداريم. اگر به مركز اجرايي ببريم آنها را آزاد مي‌كنند. گفتم خوب منظور چيست. گفت بايد آنها را بكشيم، اينها خيلي خلاف‌كارند، اگر آزاد شوند ممكن است فردا محتاطتر عمل كنند و ديگر نشود آنها را دستگير كرد. ولي با همه اين احوال من مخالفت كردم. تا اينكه خيلي به من اصرار نبود و گفت حداقل استخاره بگير چون استخاره گرفتم و خيلي براي كشتن آنها خوب آمده است‏، تو هم استخاره بگيرد. بعد من استخاره گرفتم، ديدم عدد 6 آمد. يعني تعجيل در انجام عمل. پس من كه فكر مي‌كردم در هر كاري بايد استخاره كرد وقتي ديدم خوب آمد قبول كردم....او (محمدرضا نژادملايري) را داخل آب هول داديم. علي ملكي كه در آب بود، روي سر و گردن او ايستاد، و من و سيلمان جهانشاهي هم روي كمر او ايستاديم... در اولي كه او را داخل آب انداختيم خيلي خودش را تكان مي‌داد... اما كاري نمي‌توانست بكند.

 

سليمان جهانشاهي :

 

بعد از آن كه به شهره نيك‌پور دستبند زده و او را به صورت داخل آب انداخته هنگامي كه داخل آب خود را روي شهره نيك‌پور قرار داده رفتم روي شهره نيك‌پور كه موبايلم با آب تماس گرفت و سوخت ... او تمام كرده بود.{ محمدرضا نژادملايري و خانم نيك‌پور از مواردی بودند که بعداً مشخص شد دوستانمان اشتباه کرده اند.

 

 

نمي دانم قضات محترم در هنگام صدور حكم اصلا به این نكته توجه مي فرمودند كه به مجازات نرسيدن چنين افرادي چه تاثيري مي تواند بر جامعه داشته باشد . به راستي جامعه اي كه در آن هر كسي بتواند با اعتقاد به مهدور الدم بودن ديگران (بدون تشکیل هیچ دادگاهی و یا حداقل اطلاعات حقوقی؛ کما اینکه در دو مورد  کاملاً به اشتباه خود پی بردند) آنها را به طرز وحشيانه اي بكشد و از چنگال قانون بگريزد، چگونه جامعه اي خواهد بود؟

 

آيا چنين جامعه اي براي ما مردم یا حتی خود دست اندركاران امور و خانواده اي محترمشان جاي امن و خوشايندي  خواهد بود ؟ اين ها سوالاتي است كه من هنگام پرسيدنشان به وحشتی بيش از محمد حمزه مصطفوي و يارانش در هنگام انجام جنايت دچار مي شوم.

 

 

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در یکشنبه 9 اردیبهشت1386 و ساعت 4:46 بعد از ظهر |

زندگی بدل به هیولای دهشتناکی شده است و گلویم را بدجور فشار می دهد. دوباره دارم بدل به همان بچه همیشه ناراضی راهنمایی دلشاد می شوم، با این تفاوت که این بار آنچه مرا به این سو می برد دغدغه های زندگی شخصی ام نیست بلکه هجمه همه جانبه تاریک اندیشی است به تمام بالا و پایین زندگی جمعی ام و ما تبدیل به انسان های وامانده ای شده ایم که به هر خس و خاشاکی دست می اندازیم.

داستان تبرئه قاتلان قصی القلب و فاسد در کرمان که شاید خودشان هم به نوعی قربانی هژمونی گفتمان مذهبی  هستند، تبدیل به یکی از همین بغض هایی شده است که راه نفس را می بندند. جالب این که یک نفرشان در اعترافاتش گفته است بر اساس محتوای نواری از مصباح به این نتیجه رسیده و هنوز هیچ کس در این مملکت جرأت این را پیدا نکرده که از این نماد اسلام سیاسی بپرسد که...........

برخورد با بدحجابی هم که آغاز شده و باز امروز این زنان و دختران این خاکند که باید بیش از پیش از وحشت  مزدوران (خود تیره روز) رژیم نفس هایشان را سینه حبس کنند.

پیشترها چنین صحنه هایی را که می دیدم عمیقاً دلم می خواست خون این جلادها را برکف آسفالت های کثیف شهر بریزم( و راستش را که بگویم آنچه مانع من می شد جز ناتوانی، ترس و علاقه به زندگی شخصی ام چیزی نبود) ولی امروز در عین نفرت دلم برای همین احمق های بدبخت هم بدجوری می سوزد و از طرف دیگر می دانم خشونت خواسته این رژیم است و بهترین توجیه برای سرکوب هر مبارزه و فعالیت آرام و مدنی. گرچه کم کم این ها دیگر به جایی رسیده اند که به دنبال توجیه هم نمی گردند و گرنه دستگیر کردن آدم ها در پارک به جرم صحبت کردن با مردم و جمع آوری امضا چه توجیهی می تواند داشته باشد.

بله؛ تبدیل به بیمار لاعلاجی شده ام که حتی توهم دارو نیز دیگر به هیجانش نمی آورد و دیگر شراب هم به سرابش نمی برد.

جامعه یک چرخه فاسد و فاعلیت پارادوکسیکال است که در آن همه ما هم قربانی و هم مجرم، هم مقتول و هم قاتل، هم زندانی هم زندان و هم زندانبان، هم مرده و هم قبرستان شده ایم. ما جمهوری اسلامی ها و احمدی نژادها را می سازیم و جمهوری اسلامی ها ما را وادار می کنند تا یکدیگر را بیازایم و بکشیم:

 

    "آنگاه قرار نهادند که ما و برادرانمان يکديگر را بکشيم واين کوتاه ترين طريق وصول به بهشت بود"

 

حمزه و دوستانش در کرمان و نیروهای نظامی و انتظامی در سراسر ایران همان یهودیهای اردوگاه تریبلینکا هستند، که تنها برای ساعتی بیشتر زیستن همنوعانشان را می کشتند و می سوزاندند و ما بقیه قربانیانیانیم که در عین نفرت از آنان باید برایشان دل هم بسوزانیم که قربانیان جامعه ای هستند که ما ساخته ایم.

واقعاً دلم می خواهد نه فکر کنم و نه فکر کنم که دارم فکر می کنم. دلم می خواهد بخوابم؛ آنقدر بخوابم تا این روزها تمام شود ولی از شوربختی نه خوابم می برد و نه باور می کنم که اگر بخوابم و اگر بخوابیم این روزها هرگز به انتها برسد:

 

                        "با من امید معجزه از هیچ کس، وز هیچ سوی نماندست"

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در یکشنبه 2 اردیبهشت1386 و ساعت 6:41 بعد از ظهر |
بابک احمدی، نویسنده و روشنفکر ارزشمند ابرانی صاحب آثار:

  • آفرینش و آزادی، جستارهای هرمنوتیک و زیبایی شناسی.
  • از نشانه‌های تصویری تا متن.
  • امید بازیافته، سینمای آندری تارکوفسکی.
  • باد هر جا بخواهد می‌‌وزد، اندیشه‌ها و فیلم‌های روبر برسون.
  • تصاویر دنیای خیالی، مقاله هایی درباره سینما.
  • چهار گزارش از تذکرة‌الاولیاء عطار.
  • حقیقت و زیبایی، درس‌های فلسفهٔ هنر.
  • خاطرات ظلمت، دربارهٔ سه اندیش گر مکتب فرانکفورت.
  • ساختار و تأویل متن.
  • ساختار و هرمنوتیک.
  • سارتر که می‌‌نوشت.
  • کتاب تردید.
  • مارکس و سیاست مدرن.
  • مدرنیته و اندیشهٔ انتقادی.
  • معمای مدرنیته.
  • واژه نامهٔ فلسفی مارکس.
  • هایدگر و پرسش بنیادین.
  • هایدگر و تاریخ هستی.
  • کار روشنفکری
  • فردا بیست و ششم فروردین ماه، ساعت پانزده، در دانشکده حقوق دانشگاه تهران در مورد نطریه انتقادی سخنرانی خواهد کرد.
    مدت زمانی نیز پس از جلسه برای پرسش و پاسخ در نظر گرفته شده است.

    + نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در شنبه 25 فروردین1386 و ساعت 5:30 بعد از ظهر |

    آقا می خواین فحش بدین، بگین فاشیستم، بگین ضد انسانیتم یا هرگونه مطلب دیگه ای که علاقه مندید میتونین بگین، ولی من باید اعتراف کنم که با اعترافات این نظامی انگلیسی خیلی حال کردم.
    حالا چراشو باید توضیح بدم. نخست اینکه ما تنها مردمی در دنیا نباشیم که معنای اعترافات تلویزیونی در مکانی نامعلوم، پس از اعمالی نامعلوم! و اینسوی پرده ای که آنسویش نامعلوم را می دانیم و جهانیان نیز در این آگاهی با ما شریک می شوند.
    نکته هیجان انگیز دیگه اینه که برخلاف روشنفکران و دانشجویان ملت غیور ما که بعد از اعترافات کاملا داوطلبانه و بیرون آمدن دیگه برای کسی مهم نیست که در چه شرایطی اعتراف کردن و حتی اگه براشون مهمم باشه اونا جرآت توضیحشو ندارن این ملوانان بریتانیایی آدمهای بی صاحبی نیستند و پس از تحویل به کشور متبوعشان احتمالا مطالب جالبی را حتما به دروغ و تحت شکنجه!حکومت جنایتکار بریتانیای کبیر در مورد شرایط روحی و یا شاید حتی جسمی اعترافاتشان خواهند گفت که مسلما و قطعا ما هیچ کدام را باور نخواهیم کرد.
    البته باید توضیح داد که سربازان گمنام و دیگر نیروهای نظام مقدس نیز که از هوش سرشاری برخوردارند از این مطلب تا حدی آگاهند، از مهمان نوازی و لطف فراوان تا آن حد که به دگراندیشان و دانشجویان  روا داشته اند خودداری کرده اند و آنچه احتمالا این روزها به سر ملوانان انگلیسی نیامده است!!! فقط تصویری از روزهای خوش برادران و خواهران وطنیمان است. حداقل امیدوارم وگرنه که...

    + نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 4:28 بعد از ظهر |

    امشب قطعنامه ۱۷۴۷ یا همون قطعنامه سوم با ۱۵ رأی موافق ناقابل دربرابر صفر رأی ممتنع و مخالف تصویب شد. باید به مسئولین نظام که موفق شدن این طوری اجماع جهانی به دس بیارن آفرین گفت. نمی دونم آخرین مسأله ای که کشورهای جهان اینطوری روش اتفاق نظر داشتن چی بوده. احمدی نژادم نهایتاً تصمیم کبرا رو گرفت و به جلسه نرفت تا دیگه از هاله و ماله و این حرفام خبری نباشه. نوشتن که مصدق موقعی که می خواس شخصاً به نیویورک بره و دادخواست ایران در مورد نفتو تو جلسه شورای امنیت مطرح کنه گفته بوده که اگه بی نتیجه از جلسه خارج بشه خودشو می کشه یا یه چیزی تو این مایه ها. کاش احمدی نژادم همین حرفو می زد و به جلسه میرفت! گرچه ایشون با شعارای انتخاباتیش و دیگر مسائل ثابت کرده که دیوار حاشا گاهی از برجهای دوقلوی مرحومم بلندتره. امشب سیمای جمهوری اسلامی مصاحبه یه شبکه فرانسوی رو با ایشون پخش می کرد و مجری تلویحاً داستان سخنرانیش تو امیرکبیرو پرسید. محمود خان هم با اعتماد به نفس فراوان همیشگی فرمودن که چون اصولاً دیدارهاشون بدون هیچ گونه تمهیدات امنیتی برگزار می شه و مراقبتی ازشون نمی شه در بین ۲۰۰۰ نفر ۱۰۰ تا مخالفم پیدا میشه! واقعاً خیلی دلم می خواد بدونم اگه سالنو با بسیجیای دانشگاه امام صادق پر نمی کردن چه اتفاقی می افتاد. بازم دم بچه های امیرکبیر گرم که هرجور بود با هر آرسن لوپن بازی یه تعداد رفتن تو سالن و ....

    راستی تو یه بخش از مصاحبه دکتر به خودشون اشاره کردن و فرمودن: این زبان ملت ایران است. این منو یاد یه داستانی درباره رضاخان که طرفداراش بهش پدر ملت ایران میگفتن و شعری از میرزاده عشقی انداخت که اول نوشتمش و بعد به دلیل عدم جرأت و اینکه این قراره یه وبلاگ مشترک باشه پاکش کردم. هر کی قضیه رو نشنیده و می خواد بدونه شخصاً ازم بپرسه. تاچه پیش آید...

    + نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در یکشنبه 5 فروردین1386 و ساعت 4:19 قبل از ظهر |


    Powered By
    BLOGFA.COM