تبليغاتX
تا آزادی تمامي دانشجویان دربند

  تمام زندگیم را با عشق، به خودم تقدیم به می‌کنم، زیرا که عشق به خود سرچشمه عشق به انسان است و آنکه خودش را دوست نمی‌دارد، از تجربه واقعی دوست داشتن دیگری محروم است. تا زمانی که طعم خود بودن را احساس نکنی، لذت عشق به خود و زندگی خود را احساس نکنی، تا آن هنگام که در هوای لذت‌های شخصی پرواز نکرده باشی، پرواز دیگران و لذت آنان، برای تو چه معنی خواهد داد. تا معشوقت را تنگ در آغوش نکشیده باشی، می‌توانی دخترها و پسرها را توی خیابان کتک بزنی، مقنعه سر دختربچه‌ها بکنی و به آدم‌های دست و پا در گل، سنگ پرتاب کنی.

تمام بدبختی‌ها وقتی شروع می‌شود که آدم عاشق خودش بودن را فراموش می‌کند و ناخودآگاهانه می‌آموزد که این عشق را به دیگری مجسم و نامجسم فرابیافکند. "آنکس که نمی‌تواند همسایه‌اش را دوست بدارد در عشق شخصی نیز کامیاب نخواهد شد" اما آنکس که خودش را دوست نمی‌دارد، همسایه‌اش را چگونه دوست خواهد داشت. تا در لحظه لحظه موسیقی گم نشده باشی، نوای موسیقی همسایه به راحتی تو را خواهد آزرد و تو شرم نخواهی کرد که برای خاموشی این نوا، دستگاه سرکوب را فرابخوانی. تا طعم خوش غذا را در دهانت مزه مزه نکرده‌ باشی، خوردن و آشامیدن دیگران کی در نگاهت منظره‌ای انسانی خواهد بود.

وقتی خودت را دوست نداشته باشی و ناچیز بشماری، نفرت از دیگری چه آسان به سراغ تو خواهد آمد و تو هیچ فاصله‌ای نداری با کسی که خودش را با بمب بین زن‌ها و بچه‌ها منفجر می‌کند و همان کسی هستی که از پاره‌های بدن انسان‌ها احساس لذت و پیروزی کرده و به آدمکشی کور مباهات می‌کند.

او آموخته است که زندگیش ارزشی ندارد و تنها باید آن را با کسی معامله کند تا چیز با ارزشی به دست بیاورد. آموخته که زندگی آدم به خودی خود چیز ارزشمندی نیست و او باید زندگیش و زندگی دیگران را فدای چیز با ارزشی کند و کسی که این را می‌آموزد، برای زندگی آدم‌های توی برج، توی مترو، توی خیابان، توی بازار و توی رختخواب چه ارزشی می‌تواند قائل باشد. کسی که این را آموخته می‌تواند سوار کشتی‌اش شود، به آن طرف دنیا برود و آدم‌ها را در ارض مقدس بکشد و پیروزمندانه کشته شود. کسی که این را آموخته بچه‌هایش را هم می‌تواند سوار کشتی کند و به اشاره‌ای در اقیانوس متلاطم رهایشان کند. کسی که این را آموخته می‌تواند آدم‌ها را لخت کند و گروه گروه بسوزاند. کسی که این را آموخته حتی خودش و معشوقه‌اش را هم می‌تواند بسوزاند. کسی که این را آموخته ترسی ندارد از اینکه خودش را وسط آدم‌ها و با آن‌ها بترکاند. او می‌تواند در خانه تیمی همرزمانش را شلاق بزند و با قرار ناسالم تصفیه تشکیلاتیشان کند. می‌تواند جلوی مسجد به هر آدم ریشداری شلیک کند. جمع کردن زن‌های عقب افتاده، بمب بستن به آن‌ها و فرستادنشان وسط بازار را عمل قهرمانانه‌ای می‌داند و برایش کاری ندارد که روی صورت کوچک دختر مدرسه‌ای‌ها اسید بپاشد.

کسی که این را آموخته می‌تواند گوشش را سوراخ کند و درونش یک چیز، فرو ‌کند. این آدم آن‌قدر رژیم می‌گیرد تا از گرسنگی بمیرد. دستش را با سیگار می‌سوزاند تا حرفش را به هم‌اتاقیش اثبات کن. کسی که این را آموخته خود منم، خود تویی. بیهوده است اگر بخواهی به کسی که خودش را دوست ندارد و از بودن با خودش لذت نمی‌برد، عشق به دیگری را یاد بدهی، عشق به انسان را یاد بدهی، انسان همین خود منم.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: در مطلب قبلی نوشته بودم خود شیفتگی اپیدمی شده است. لطفا قبل از اینکه این مطلب را به من یادآوری کنید به نام مطلب توجه فرمائید.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در شنبه 28 دی1387 و ساعت 9:32 قبل از ظهر |
دارم خودم را نابود می کنم. نه با سیگار و مشروب و تریاک یا هر کوفت و کثافت دیگری، با وقت کشی. از صبح که رفته ام و نشسته ام توی شرکت شروع شد. اصلا من روزهایی که صبح زود از رختخواب در می آیم را تا شب می زنم به....(با این که خواندن مطالب دوستان بدآموزی داشته ولی هنوز اینقدر مدرن نشده ام که هر چه از دهنم در می آید را بگذارم جلوی چشم مردم. تازه سه تا نقطه"به قول مادربزرگم" بهتر هم هست هر فحشی و حرفی میدانید می توانید جایش بگذارید و حالش را ببرید)

امروز صبح که میرفتم، به خودم گفتم یک سلام به مدیر محترم میکنم و کارهایم و ده تا مقاله و ارائه ای که به حضرات اساتید بدهکارم را شروع می کنم و الان که یک نصف شب است و در خدمت شما هستم بی آنکه....(یک سه تا نقطه دیگر)

هر یک ربع ساعت که فری سل بازی می کردم و یا وبگردی میکردم و مشعشعات تک تک شما یا امثال شما را میخواندم به خودم قول میدادم که تا 5 دقیقه دیگر تمامی صفحات را ببندم و به چرندیات و خزعبلات درسی خودم بپردازم و اشعاری ردیف کنم که شرمنده اساتید محترم نشوم و تازه گند قضیه از اینجا خیلی بالا می آید که باید مطالبم را بفرستم تا دیگر همکلاسی ها بخوانند برای امتحان؛ آخر این اساتید بزرگوار دیگر از فرط مدرن بودن ..........(باور کنید این یکی بی ادبی نیست!) و دستور فرموده اند که هر یک از دانشجویان باید گزارش و مقاله بقیه را هم بخواند برای امتحان که نمیدانم چه بشود.

این 5 دقیقه می شد خیلی و این من بودم که دوباره به خودم قول میدادم که حالا بعد از ناهار، حالا شب میروم خانه و مینویسم و قس علی هذا.

اصلا من وقتی  کارهایم زیاد می شود و سرم شلوغ میشود میزنم به در وقت کشی. الان که دارم مینویسم در حال بدبختن کردن خودم هستم فردا آخرین مهلت تحویل یک مقاله است و باید راهی هم بیابم که تحت عنوان ارائه 20 دقیقه به طرز آبرومندی(غیر آبرومندش را خوب بلدم) مغز ملت بدبخت را به کار بگیرم. اصلاحات پروژه شرکت هم فردا پس فردا آخرین مهلتش است و این برود پیش هزار بدبختی دیگر.

الان یک و ده دقیقه نصف شب شده و من اگر تا صبح هم بنشینم و کار کنم که قطعا این کار را نخواهم کرد باز هم به جایی نخواهم رسید.

اینجاست که باید از سیلور استاین کمک گرفت که می گوید: اگر حتی یک شیرینی دیگر بخورم خواهم مرد، ولی اگر نخورم هم خواهم مرد؛ پس بهتر است بخورم و بمیرم.

من هم با همین استدلال سه نقطه ای تا چند دقیقه دیگر توی رختخوابم

-----------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:سحر هم بدتر از من الان اینجا نشسته و تازه یادش افتاده که فردا امتحان دارد و گیر داده که الا و بلا باید از من تعریف کنی(خودشیفتگی هم این روزها اپیدمی شده)

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در یکشنبه 22 دی1387 و ساعت 1:23 قبل از ظهر |

دانشجویان دانشگاه شیراز باید آزاد شوند

نظام مقدس  به سرعت از وضعیت متشنج جهان و جنایات اسرائیل در غزه سو استفاده کرده و مشغول سرکوب نهادهای مدنی و آزادیخواهان در ایران است.

بعد از داستان کانون مدافعات حقوق بشر و آنچه بر شیرین عبادی رفت حالا این دانشجویان شیرازند که باید شلاق ستم را بر وجودشان احساس کنند و به جرم تجمعی مسالمت آمیز بازداشت بازجویی اخراج و محروم از تحصیل شوند. ما هم که دستمان بسته است و هیچ غلطی نمیتوانیم بکنیم.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: وبلاگتان را به وبلاگ دانشجویان دانشگاه شیراز پیوند دهید و یا این وبلاگ را با ایمیل به دیگران معرفی کنید:

http://ta-azadi87.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در چهارشنبه 18 دی1387 و ساعت 8:1 بعد از ظهر |

اصلا برایم مهم نیست که چه کسی خوشش می آید و چه کسی خوشش نمی آید. دلم می خواهد بگویم کثافتها شرم کنید. دست از سر یک عده ملت بدبخت که چند ماه است آب و غذا را به رویشان بسته اید بردارید. بمب و موشک روی سر یک عده بیگناه ریختن چه لذتی دارد؟ هم من می دانم و هم شما  و هم خواجه حافظ شیرازی که اگر  به دنبال نیروهای نظامی بودید خیلی راحت توی رختخوابشان هم پیدایشان می کردید و دخلشان را می آوردید. نه، شما به دنبال جنگ با نیروهای مسلح نیستید. دلتان خوش است که آدمهای بیگناه را می کشید تا حساب دست همه بیاید اما کور خوانده اید. هرچقدر بیشتر آدم میکشید تخم بنیادگرایی و نفرت را بیشتر در خاورمیانه می کارید و اولین کسی که چوبش را می خورد هم خودتان هستید. اینکارها مال تاریخ است. دوره اش تمام شده. آدم باشید.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در یکشنبه 8 دی1387 و ساعت 4:37 بعد از ظهر |
برويم اي يار  اي يگانه من دست مرا بگير !

سخن من نه از درد ايشان بود  خود ازدردي بود که

ايشانند !

اينان دردند و بود خود را

نيازمند جراحات به چرک اندر نشسته اند

و چنين است که چون با زخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي

کمر به کین ات استوارتر مي بندند !

برويم اي يار اي يگانه من !

برويم و دريغا به همپایي اين نوميدي خوف انگيز

به همپایي اين يقين که هرچه از ايشان دورترمي شويم

حقيقت ايشان را آشکاره تر در مي يابيم

با چه عشق و به چه شور

فواره هاي رنگين کمان نشا کردم

به ويرانه رباط نفرتي که شاخساران هر درختش

انگشتي است که از قعر جهنم به خاطره یي اهريمنشاد

اشارت مي کند

و دريغا اي آشناي خون من اي همسفر گريز !

آنها که دانستند چه بي گناه دراين دوزخ بي عدالت سوخته ام

در شماره

از گناهان تو کمترند

(شاملو)

+ نوشته شده توسط سحر رضازاده در شنبه 7 دی1387 و ساعت 11:14 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM