((تبعید در چنبر زنجیر ))
واژه ها گندیدند
فاتحان پوسیدند
کودکان از نوک پستانک نارنجکها
انفجار ، انفجار به عبث نوشیدند .
مادران ، عریانی ، عریانی پوشیدند
مرمرین گونه ی نازک بدنان را با مشت
عاشقان بوسیدند .
قلب ها فاسد شد
کرم ها در قفس سینه ی دلسوختگان لولیدند
***
ائتلاف
خبر این بود ، هدف :
اختلاف .
بوی گندیده ی اندیشه ی اندیشه گران
خیمه بست .
لجن شب ته خورشید نشست .
معصیت راهبه شد ;
همه گفتند که : او معصوم است .
گل به تنهایی گلدان گریید
اشک خون شد ، خون چرک
عاج انگشت پیانو را دستی نفشرد
دستها معیار فاصله اند
اشکها پر پر زد
***
مغزها گندیدند
در و دروازه و دربان در خواب
خواب و رویا و گمان
پاسداران زمانند و مکان !
مرز ها ،
مرزها پرسه زنان در بدرند
بانکهای رهنی ... دخترکان را اقساط
می فروشند به بازار سیاه
چه سپیدی ؟ چه سیاه ؟
رنگ و کم رنگی و هم رنگی و یک رنگی و رنگارنگی بی رنگند !
***
خط دگر جاری نیست
هر خطی دیواریست
روی هر خط بنویسید که : دیوار عظیم چین است !
***
کلمات
گره اند ، گرهی پشت گره ، پشت گره ، زنارند
دشنه ها دگمه ی سردستی پیروزان است
آه ... ، خط جاری نیست
***
احتکار
آه ... ، پر گفتم ، پر گفتم ، پر گفتم و پرت
موش ها
***
موش ها می دانند
دانه های گندم را انبار
پهنه دریاهاست .
بمب ها باید انبار شوند !
***
موش ها می دانند
دگر آنروز رسیده است که پولاد جوند
بمب و باروت مقوی تر از گندم و جو ست
عدل فریاد کشید :
- احتکار ، خارج از قانون است
***
بمب ها باید مصرف گردند
عطر باروت زمین را بویید
***
زندگی پر پر زد
***
شهر دازان کفن رسمی بر تن کردند
هدیه شان
قفل زرینی بود !
***
بوی نعش من و تو ،
بوی نعش پدران و پسران از پس در می آمد
شهرداران گفتند :
- نسل در تکوین است
نعش ها نعره کشیدند : فریب است فریب
مرگ در تمرین است !
***
ماهیان می دانند
عمق هر حوض به اندازه دست گربه است !
***
گورزاریست زمین !
و زمان
پیر و خنگ و کر و کور .
در پس سنگر دندانها دیگر سخنی نیست که نیست
دیرگاهیست که از هر حلقی زنجیری روییده است
و زبان ها در کام
فاسد و گندیده است
لب اگر باز کنیم
زهر و خون می ریزند
***
ای اسیران چه کسی باز به پا می خیزد ؟
چه کسی ؟
راستی تهمت نیست
که بگوییم : پسر های طلایی اسارت هستیم ؟
و نخواهیم بدانیم نگهبان حقارت هستیم ؟
***
نسل ها پرپر زد
***
مرگ
مرگ را دیدی
دیدی ، چه فروتن شده بود
خسته بود
گفت : مرد
پس از این برف نخواهد رویید
و نگاهش را بر صفحه ساعت پاشید
ناگهان عقربه های ساعت ذوب شدند
زیر لب زمزمه کرد :
بگریزیم ، شتاب عبثی در پیش است
***
حلقه در حلقه زنجیر سراسیمه شتافت
همه تن پای و همه پای فرار
به امید دیدار
خنده کرده گفتم :
مشتاقم !
***
عقربک ها در چنبر زنجیر چکیدندو عقرب گشتند
و زمان در عقرب جاری شد
در خم حلقه زنجیر نهان گشت ، نهان
***
همه در چنبر زنجير زهم مي ترسند
همه آه ...
باز پر گفتم ، پر گفتم و پرت
مرگ در پهنه ی زنجیر زخود می ترسید
***
نسل ها پرپر زد
***
شهوت از راه رسید
بیوه ای باکره بود
پی بانویش - نفرت - می گشت
قفل از چشمانش می بارید
تلخ خندش می گفت :
- هیچکس نیست نداند نفرت یائسه است ;
من عقیم !
باز هم تبعیدیم .
قفل از لبهایش می رویید
قفل ها
ارتباط دوسر زنجیرند .
***
ای عفیف
عشق در چنبر زنجیر گناه است ، گناه
دل به افسانه فرهاد سپردن دردیست
کوه از کوهکنان بیزار است
تک گل وحشی وحشت زده ی کوهستان
تیشه ی بی فرهاد است
تیشه های خونین
پاسداران حریم عشق اند !
***
ای عفیف
چه کسی گفت : ترحم ، چه کسی ؟
شرم را دیدی شلاق فروخت
رحم شلاق خرید
و جنایت به خیانت خندید ؟
***
زندگی ؟
زندگی را دیدی گفت که : من دلالم
دربدر در پی بدبختی ها می گردید
تا اسارت بخرد ؟
راستی را دیدی که گدایی می کرد ؟
و فریب پادشاهی می کرد؟
آه ...، دیدی ؟ دیدی ؟
***
دوستی پرپر زد
***
ای عفیف
به چه می اندیشی
قفل ها ؟
دستهای آزاد
برترین هدیه به زنجیر و غل و دیوارند .
بهترین هدیه ی زنجیر به دست آزاد
قفل می باشد ، قفل !
***
ای عفیف !
قفل ها واسطه اند
قفل ها فاسق شرعی در و دیوارند
قفل ها ...
***
راستی واسطه ها هم گاهی حق دارند
راستی فاحشه ها هم گاهی حق دارند
رمز آزادی در چنبر هر زنجیر است
قفل یعنی که هم امیدی هم هست
قفل یعنی که کلیدی هم هست
قفل یعنی که کلید !
" از نصرت رحمانی"
+ نوشته شده توسط سحر رضازاده در دوشنبه 22 مهر1387 و ساعت
9:37 قبل از ظهر |