با عیسی عادلی و رقیه رضایی نشسته ایم در یکی از این "ون" های جدید و آنقدر صحبت های شاد ودر رابطه با عروسی بینمان جاری ست که فراموش کرده ام مثل همیشه اول به سقف های کوتاه این ون ها غر بزنم. قد و قواره ی رشیدی ندارم اما درگیری عظیمی با این سقف ها دارم. عیسی که پیاده می شود جایش را خانمی با دو دختر می گیرد، یکی 14 ساله و یکی شاید 6 ساله . بحث من و رقیه کشیده شده به لایحه حمایت!! از خانواده که چطور زنها را از این که هست اسیرتر می کند ،آن زن وارد بحث می شود که:" ای بابا، مگه مردها الان نمی تونن چندتا زن بگیرن، مگه زن دوم و سوم گرفتن تو این مملکت کاری داره". می گویم صورت قانونی دادن به این مسئله با حذف اجازه ی زن اول خیلی فجیع است اگرنه که مردها راه فرار بسیاری دارند.
این را که می گویم به همه ی مردها بد و بیراه می گوید که:" همه شون سر و ته یک کرباسند". رقیه وارد می شود که :"خانوم اینطوری نگین ،آخه پنج شنبه عروسی این دوستمه" غمگین به من نگاه می کند و زیر لب می گوید: "چه اشتباهی". سرم را پایین می اندازم و رقیه بحث را جمع می کند:" رضا با خیلی از مردها فرق می کنه. من باهاش همکلاس بودم و میدونم خیلی پسر خوبیه". این را که می گوید آرامش می گیرم.
آن زن از خودش می گوید، از اینکه در راهرو های این دادگاه ها چه کشیده تا از شوهر هرزه اش بتواند طلاق بگیرد. از هر لحظه هراسش گفت که مبادا بچه هایش را از او بگیرند. از اینکه نتوانسته با تمام جنون همسرش حضانت بچه ها را بگیرد. از چاقو کشیدن شوهرش گفت بر روی دختر 14 ساله اش. از40 روز دزدیدن دختر کوچکش گفت.آنقدر غمش بزرگ بود که دهانمان برای همدردی باز نمی شد.
بی تفاوت از دوست دختر های همسرش می گفت. با خود فکر می کردم که ببین چه کشیده که حتی کینه ای هم ندارد. بی تفاوتی بسیار بدتر از کینه داشتن است.
می گوید از مطب پزشک می آید و نمی داند به دختر کوچکش در آن 40 روز چه گذشته که پزشکان گفته اند مشکوک به ام اس است. می گویم:" مگه بچه ی به این کوچیکی هم ام اس می گیره؟ " . مثل من نمی داند و صورتش غرق غم می شود. به چشم های دختر نگاه می کنم که تعادل چندانی در رفتارش نیست. کنترل چشم هایم را ندارم، رویم را برمی گردانم و به آسمان خیره می شوم که مبادا اشک هایم غمش را بیشتر کند.
زودتر از بقیه می خواهم پیاده شوم ، سرم به سقف می خورد و مثل دیوانه ها بلند بلند در خیابان به سقف های کوتاه این ون ها غر می زنم.
شاید با خودتان بگویید چه عروس بی خیال یا بیکاری ست که نشسته و یادداشت می نویسد. فردا عروسی ماست و ما هم بالاخره تسلیم برگزار شدن و تشریفاتش شدیم. جای همه ی کسانی را که دوسنشان دارم و نمی توانند فردا شرکت کنند خالی می کنم. دو سال و پنج ماه می گذرد از زمانی که تنها راه با هم بودنمان را ازدواج یافتیم و متعهد شدیم که با هم باشیم و فردا دوباره تولد ماست شاید. اما جای سه نفر را که بی نهایت دوستشان دارم خالی می کنم. خاله ی عزیزم که آرزویش دیدن عروسی من بود و همیشه آنقدر با اشتیاق از آن حرف می زد که مرا هم مشتاق می کرد و عمیقا آرزو می کنم که روحش کنار من باشد. دومی سیاوش، برادر مهربانم است که زندگی آن طرف دنیا فرصت نداد تا در جشن عروسی تنها خواهرش شرکت کند. .و سومی لوسینه ، دوست خوبم است که در غمها همراهم بود و باز هم دنیای آن طرف اجازه نداد در شادیم شریک باشد.
راستی ارشد علامه قبول شدم و رضا دانشگاه تهران. گرچه دلم می خواست از فضای دانشگاه تهران دور نشوم اما تجربه ی یک فضای جدید هم می تواند خیلی مفید باشد.
به آینده که فکر می کنم از ندانستنش کمی می ترسم. برایم آرزوی آرامش کن.
+ نوشته شده توسط سحر رضازاده در چهارشنبه 6 شهریور1387 و ساعت
3:13 بعد از ظهر |