تبليغاتX
تا آزادی تمامي دانشجویان دربند

 

حالا بعد از پنج ماه دوباره می نویسم. حالا انگار این کابوس دوساله تمام شده است.
پریروز، هفده شهریور بعد از پر کردن 4 نسخه از تعهدی ننگین(که یک نسخه اش را برای تنویر افکار عمومی آپلود کرده ام) و پس از آوردن رتبه های 23، 14 و 6 در سه آزمون کارشناسی ارشد در رشته پژوهش علوم اجتماعی دانشگاه تهران ثبت نام شدم. حالا که به پشت سر نگاه می کنم می توانم بدون ذره ای تردید بگویم که به هیچ وجه از راهی که آمده ام پشیمان نیستم. آخر من و دوستانم سالهای عمرمان را صرف آقای فلان و بهمان نکرده بودیم که با چرخیدن امروز آن ها حسرت بخوریم. ما پای آرمان مقدس دموکراسی خواهی ایستاده بودیم، ایستاده ایم و خواهیم ایستاد.

آنچه که برای من بسیار گران تمام شد این دو سال محافظه کاری است که پیشه کرده بودم و بابت آن بسیار عذاب کشیدم تا بتوانم به قول دوست عزیزم احمد خداداد این کارت دانشجویی ناقابل را چندسالی تمدید کنم. سخت است دیدن و هیچ نگفتن اما برای آدمی مثل من که دوست ندارد مثل بسیاری از همفکرانش برود و ایران را برای احمدی نژادها جای دوست داشتنی تری بکند چاره دیگری نبود.

حالا اما این حرفها دیگر تمام شده است و من مثل سال 82 یک دانشجوی سال اول دانشگاه تهرانم، بی آنکه 4 نسخه از این کاغذها ، گامهایم را سست کنند.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در سه شنبه 19 شهریور1387 و ساعت 11:59 قبل از ظهر |
مطلبی از ابوذر آذران:

تبار دموکراسی خواهی در انجمن تهران

این طیف به وجود نیامد مگر با تلاش جانانه تک تک دانشجویان فعال نیمه اول دهه ۸۰
که قلب و دلشان برای آزادی و اخلاق می تپید
و اکنون هم اگر چه امضایشان پای هیج بیانیه ای نیست
اما با چشم بیدار صحنه را می پایند


دموکراسی خواهی در دفتر تحکیم بویژه در انجمن تهران بیشتر از اینکه آرمانی پاک باشد آرزویی نوستالوژیک بوده است. سالهای سال بود دانشجویان خسته از بازی های ابلهانه بعد از دور زدن ها و دور خوردن های کمرشکن، به آهی و دریغی بسنده می کردند و راه خویش می رفتند و زندگی پی می گرفتند. ۴ سال پیش با عملکرد نادرست برداران سنتی انجمن تهران و رد صلاحیت برخی از بهتربن های تشکیلات دفتر تحکیم، دانشجویانی از نسل خوبان که اخلاق و دموکراسی و آزادی را مشی سیاسی خود می خواندند بر این شدند تا با تکیه بر رای دانشجویان و آبرویی که در حوزه عمومی دانشگاه دارند با بی اخلاقی های طیفی بغایت انحصارطلب و توتالیتار برخورد کنند. برای این منطور اینان دانشکده به دانشکده راه افتادند به تبلیغ طیفی دیگر، طیفی که بی اخلاقی را بر نمی تابید و سعی در حذف تئوری "حذف" داشت. اینان برای امری انسانی و ایده آل تلاش جانانه ای کردند. تلاش جانانه ای که بالاخره در پاییز ۸۳ به اعلام موجودیت " طیف دموکراسی خواه دانشگاه تهران" انجامید.
اعلام موجودیت طیفی دیگر که برایش عبور از بازیهای ابلهانه و تن دادن به عقلانیت و فتح میدان تنها با اتکا به ابزار دموکراسی یک هدف آرمانی بود، بعد از اصطکاک ها و درگیری های فراوان، تهمت های بسیار  و  رد صلاحیتهای گسترده شکل گرفت. در واقع می توان مدعی شد طیف دموکراسی خواه بر شاخ دانشجویانی خود را در دانشگاه نمایان ساخت که برای دموکراسی  جانانه مبارزه کردند و ظالمانه حذف شدند.
اعلام موجودیت و فعالیت طیف دموکراسی خواه با واکنش بسیار ناجوانمردانه طیف توتالیتار انجمن تهران و حاکمیت در داخل و خارج دانشگاه روبرو شد بگونه ای که در انتخابات های بعدی و دوره های مختلف فعالیت، عرصه بر این طیف تنگ گشت. مراحل مختلف انتخابات این دانشکده ها با حساسیت ها، حاشیه ها و مقاومتهای فراوان برگزار شد. دانشجویان دموکراسی خواه بیشترین ضربه ها را در دوران فعالیت خود متحمل شدند. بسیاری تعلیق خوردند بارها به کمیته انضباطی فراخوانده شدند و ستاره های وزارت علوم را در کارنامه خود رویت کردند. در واقع این دانشجویان تمام رنج و هزینه  آزادیخواهی و  دموکراسی خواهی را در دانشگاه بر دوش کشیدند. مجالی به تشریح فعالیتهای اینان در این سه سال و تاثیر شگرفی که بر مسائل مختلف سیاسی گذاشتند، نیست که این مهم مثنوی هفتاد من می خواهد. اعتراضشان به بازنشستگی اساتید که عملا انقلاب دوم فرهنگی را در دانشگاه خنثی کرد، مشتی است نمونه خروار!
فعالیت این طیف رسما و اسما در اسفند ۸۵ به دلیل فشارهای فراوان به حالت تعلیق درآمد اما همه می دانیم که این اعلام برچیدگی به معنای پایان فعالیت طیف دموکراسی خواه نبود. این طیف با همان آدمها ماند و شاید تشکیلاتی تر از قبل به فعالیت خود ادامه داد.
اما آنچه مرا بر نوشتن این مطلب واداشت اطلاعیه امروز ۱۱ نفر از همین عزیزان است که اسم هر کدامشان برای من به عنوان کسی که از نزدیک شاهد فعالیت برخی از اینها بودنم، بسیار محترم و عزیز است. این اطلاعیه به صراحت حضور افرادی را با عنوان طیف دموکراسی خواه در مجامع و بخصوص در انتخابات دفتر تحکیم نفی می کند و از حضور تاریخی این "برخی" ها در تشکیلات دموکراسی خواه سالهای ۸۳ تا ۸۵ برائت می جوید.
اینکه "برخی" با برداشتن علم دموکراسی خواهی سالهای ۸۳ تا ۸۵ ، سعی در موج سواری و رسیدن به آرزوهای بحق و یا نابحق خود هستند، امری است بسیار ناپسند، مذموم ، غیر اخلاقی و ناسالم. اینان اگر مرد حلاجند خود ببویند که با عطر سالهای گذشته نمی توان بزم آرایی کرد.
اما حاشای ۱۱ نفره دوستان بزرگوار هم جای اعتراض دارد. اولا طیف دموکراسی خواه را تنها این ۱۱ نفر به منصه ظهور نرساندند که امروز ادعای پدرخواندگی می کنند. این بزرگواران در کنار کسانی این طیف سراسر خوب را به وجود آوردند که شاید امروز استوخان هایشان زیر بار سیاست و بازهای ابلهانه خرد شده است. این طیف به وجود نیامد مگر با تلاش جانانه تک تک دانشجویان فعال نیمه اول دهه ۸۰ که قلب و دلشان برای آزادی و اخلاق می تپید و اکنون هم اگر چه امضایشان پای هیج بیانیه ای نیست اما با چشم بیدار صحنه را می پایند.
برادران و خواهران عزیز! با این تیم ۱۱ نفره و اطلاعیه کیهانی و امضاهای خوشگلتان می خواهید کجا را بگیرید؟می خواهید چه بگویید؟ می خواهید بگویید فلانی و فلانی و فلانی نیودند و ما بودیم!  می خواهید آنها را از گذشته و نه از آینده حذف کنید؟ اما انصاف هم خوب چیزی است عدد ۱۱ کجا و طیف دموکراسی خواه کجا!
اصلا طیف دموکراسی خواه با چه هدفی و در برابر چه کسانی شکل گرفت ؟ جز با هدف مبارزه با حذف و جز در برابر محفل کوچکی که حذف را سرلوحه کار خود قرار داده بود و تعدادشان به ۱۱ نفر هم نمی رسید؟ دوستان من! آن گروه با همه بی آبرویی و بی اخلاقی خود هرگز اطلاعیه بر حذف صادر نکرد و تاریخ را تحریف ننمود. گیرم که عده ای پای بر سوء استفاده از نام بزرگ طیف دموکراسی خواه می فشارند، آیا این مجوز رفتار غیر دموکرات دموکراسی خواهان با آنهمه پرونده درخشان می شود؟
خود می دانید که این طیف را تنها شما ۱۱ بزرگوار تشکیل ندادید و  بهتر می دانید که واژه والای دموکراسی در عدد محدود نمی شود و آن هم در عدد بسیار کوچک دوازده شورای نگهبان و عدد کوجک یازده اطلاعیه شما و عدد کوچکتر  نه (۹) شورای مرکزی انجمن تهران و بهتر می دانید که این اطلاعیه های ناصواب نه با اصول دموکراسی می خواند نه با اصول اخلاقی و نه با اصول اسلامی(با تعریفی که شما بدان قائل هستید.)
تبار دموکراسی خواهی در انجمن تهران نه به اعلام موجودیت رسمی طیف دموکراسی خواه در پاییز ۸۳ بر می گردد و نه به انحلال آن در زمستان ۸۵  و نه انجام آن به تابو کردن "برخی" بستگی دارد و نه سرانجام آن به " اعلام برائت" برخی دیگر!
دموکراسی خواهی هست تا زمانی که تمامیت خواهان هستند تا زمانی که دموکراسی خواهان هستند.... .

 http://aszaka.blogfa.com/post-184.aspx

 

+ نوشته شده توسط سحر رضازاده در یکشنبه 17 شهریور1387 و ساعت 2:11 بعد از ظهر |
 

با عیسی عادلی و رقیه رضایی نشسته ایم در یکی از این "ون" های جدید و آنقدر صحبت های شاد ودر رابطه با عروسی بینمان جاری ست که فراموش کرده ام مثل همیشه اول به سقف های کوتاه این ون ها غر بزنم. قد و قواره ی رشیدی ندارم اما درگیری عظیمی با این سقف ها دارم. عیسی که پیاده می شود جایش را خانمی با دو دختر می گیرد، یکی 14 ساله و یکی شاید 6 ساله . بحث من و رقیه کشیده شده به لایحه حمایت!! از خانواده که چطور زنها را از این که هست اسیرتر می کند ،آن زن وارد بحث می شود که:" ای بابا، مگه مردها الان نمی تونن چندتا زن بگیرن، مگه زن دوم و سوم گرفتن تو این مملکت کاری داره". می گویم صورت قانونی دادن به این مسئله با حذف اجازه ی زن اول خیلی فجیع است اگرنه که مردها راه فرار بسیاری دارند.

این را که می گویم به همه ی مردها بد و بیراه می گوید که:" همه شون سر و ته یک کرباسند". رقیه وارد می شود که :"خانوم اینطوری نگین ،آخه پنج شنبه عروسی این دوستمه" غمگین به من نگاه می کند و زیر لب می گوید: "چه اشتباهی". سرم را پایین می اندازم و رقیه بحث را جمع می کند:" رضا  با خیلی از مردها فرق می کنه. من باهاش همکلاس بودم و میدونم خیلی پسر خوبیه". این را که می گوید آرامش می گیرم.

آن زن از خودش می گوید، از اینکه در راهرو های این دادگاه ها چه کشیده  تا از شوهر هرزه اش بتواند طلاق بگیرد. از هر لحظه هراسش گفت که مبادا بچه هایش را از او بگیرند. از اینکه نتوانسته با تمام جنون همسرش حضانت بچه ها را بگیرد. از چاقو کشیدن شوهرش گفت بر روی دختر 14 ساله اش. از40 روز دزدیدن دختر کوچکش گفت.آنقدر غمش بزرگ بود که دهانمان برای همدردی باز نمی شد.

بی تفاوت از دوست دختر های همسرش می گفت. با خود فکر می کردم که ببین چه کشیده که حتی کینه ای هم ندارد. بی تفاوتی بسیار بدتر از کینه داشتن است.

می گوید از مطب پزشک می آید و نمی داند به دختر کوچکش در آن 40 روز چه گذشته که پزشکان گفته اند مشکوک به ام اس است. می گویم:" مگه بچه ی به این کوچیکی هم ام اس می گیره؟ " . مثل من نمی داند و صورتش غرق غم می شود. به چشم های  دختر نگاه می کنم که تعادل چندانی در رفتارش نیست. کنترل چشم هایم را ندارم، رویم را برمی گردانم  و به آسمان خیره می شوم که مبادا اشک هایم غمش را بیشتر کند.

زودتر از بقیه  می خواهم پیاده شوم ، سرم به سقف می خورد و مثل دیوانه ها بلند بلند در خیابان به سقف های کوتاه این ون ها غر می زنم.

شاید با خودتان بگویید چه عروس بی خیال یا بیکاری ست که نشسته و یادداشت می نویسد. فردا عروسی ماست و ما هم بالاخره تسلیم برگزار شدن و تشریفاتش شدیم. جای همه ی کسانی را که دوسنشان دارم و نمی توانند فردا شرکت کنند خالی می کنم. دو سال و پنج ماه می گذرد از زمانی که تنها راه با هم بودنمان را ازدواج یافتیم و متعهد شدیم که با هم باشیم و فردا  دوباره تولد ماست شاید. اما جای سه نفر را که بی نهایت دوستشان دارم خالی می کنم. خاله ی عزیزم که آرزویش دیدن عروسی من بود و همیشه آنقدر با اشتیاق از آن حرف می زد که مرا هم مشتاق می کرد و عمیقا آرزو می کنم که روحش کنار من باشد. دومی سیاوش، برادر مهربانم است که زندگی آن طرف دنیا فرصت نداد تا در جشن عروسی تنها خواهرش شرکت کند. .و سومی لوسینه ، دوست خوبم است که در غمها همراهم بود و باز هم دنیای آن طرف اجازه نداد در شادیم شریک باشد.

راستی ارشد علامه قبول شدم و رضا دانشگاه تهران. گرچه دلم می خواست از فضای دانشگاه تهران دور نشوم اما تجربه ی یک فضای جدید هم می تواند خیلی مفید باشد.

به آینده که فکر می کنم از ندانستنش کمی می ترسم. برایم آرزوی آرامش کن.

+ نوشته شده توسط سحر رضازاده در چهارشنبه 6 شهریور1387 و ساعت 3:13 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM