تبليغاتX
تا آزادی تمامي دانشجویان دربند
۱.دیروز خبر را که شنیدم بهتم زده بود. مغز نسیم سرابندی را خوردم بس که گفتم "باور نمی کنم". واقعا  برایم غیر قابل پیش بینی بود آزادی یاران دبستانی پلی تکنیکیمان بعد از ۱۵ ماه حبس! ناعادلانه. تا به حال بازداشتشان را باور نمی کردیم و حالا آزادیشان را. این هم قصه ی عجیبی ست .

اما خبر جدی بود. دیروز عصر فضای پارک پر نشاط شد از شادی بچه ها و فضای دل ما. شاد شدم بعد از روزها. می خواستم در وبلاگ های دوستان خبر را بگذارم که شادیم را با آنها تقسیم کنم که به علت مشکلات فنی بلاگفا میسر نشد ولی تا حالا حتما تقریبا همه شنیده اند. دلم پر خواهد کشید اگر بشنوم محمد و بهاره و تمام دانشجویان و فعالان سیاسی دربند آزاد شوند. کی می شود؟؟؟

"روزگاری بود

روزگار تلخ و تاری بود.

بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره

دشمنان بر جان ما چیره

شهر سیلی خورده هذیان داشت

بر زبان بس داستان های پریشان داشت..."

http://www.autnews.eu/archives/1387,05,00011380

۲. اعتراف می کنم که روحیه ام بهتر شده است و آرامشم را تا حدی باز یافته ام. خوشحالم که انسانهایی را به دوستی دارم که به یادم هستند. گاهی فاصله ها آنقدر زیادند که فکر می کنیم  قلبهامان نیز از هم فاصله گرفته اند . اما نه! روحمان  به هم متصل است. یاد که کنی، فراموش نمی شوی. ممنونم که به یادم بودی...

۳.بهتر است  قصه ی اعدام ها را جدی بگیریم. این خشونت غیر انسانی را..

کاش روزی بیاید که در سرزمین من بهای خون انسانها کشتن انسان دیگری نباشد..

خبر های جدید اعدام ها را بخوانید:

http://www.autnews.eu/archives/1387,05,00011371

http://www.autnews.eu/archives/1387,05,00011356

http://www.autnews.eu/archives/1387,05,00011269

http://www.autnews.eu/archives/1387,05,00011233

+ نوشته شده توسط سحر رضازاده در پنجشنبه 24 مرداد1387 و ساعت 9:20 بعد از ظهر |
می خواستم از این روزها بنویسم و  آنچه می گذرد که دیدم دل نوشتن ندارم. می خواستم تصویر کنم این روزها را و دیدم تکرار آنها حتی برای خودم ، تنها روح عاصیم را عاصی تر می کند. این روزها خودم نیستم و عصبی برخورد کردنم با دیگران خودم را رنج می دهد. می خواهم از نو خودم را بیابم و به هر چه چنگ می زنم نمی توانم. کمتر زمانی پیش آمده که هیچ چیز تسلایم ندهد و چند وقت است به آن دچار شده ام. می خواستم اینبار که بنویسم شاد باشم و باز نشد. بحث "اعدام" بعد از کشته شدن "یعقوب مهر نهاد"  عجیب فکر مرا مشغول ساخته است. اینکه کشتن انسانها چقدر برایمان عادی شده است و این مسئله عذابم می دهد. این که از مرگ که می شنویم بی واکنشی از کنارش می گذریم و تعدد اعدام ها چطور عادت شده  که حتی لحظه ای به فجیع بودن آن  نمی اندیشیم.

آمدم بنویسم که دیدم دست و دلم به هیچ کاری نمی رود  و وقتی نوشته ی مسیح علی نژاد را خواندم با آن روح لطیف بی نظیرش کاملا پشیمان شدم. پیشنهاد می کنم شما هم بخوانید :

روز خبرنگار و یک هدیه مخصوص برای شاهرودی

http://masihalinejad.com/?p=90

+ نوشته شده توسط سحر رضازاده در شنبه 19 مرداد1387 و ساعت 4:54 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM