هفت را اولین بار دست خاله دیدم اولین شماره اش را ، وبعد با اشتیاق فراوان هر شماره از آنرا می خواندم تا جایی که به دفتر مجله رفتم و با مجید اسلامی سردبیرش گفتگو کردم. مجید اسلامی همانطور بود که نوشته هایش می گفت( آگاه، با پشتکار و با اخلاق)
خاله که رفت اشتیاق من به هفت هم رفت و دیگر نخواندمش گرچه همیشه دوستش داشتم و دارم و اعتراف می کنم از لغو مجوز شدنش بسیار متاثر شدم.
نمی دانم برای چه لغو مجوز شد هفت نه نشریه ای سیاسی بود و نه به قول آقایان فاسد!! (آخر چرا نشریه ای فرهنگی و هنری باید لغو مجوز شود) مدام این سوال را با خود تکرار می کنم و حال احمد طالبی نژاد(مدیر مسئول هفت) و مجید اسلامی را که تصور می کنم غمگین می شوم. آنهمه تلاش...
اگر خاله بود می گفت: "خدا لعنتشان کند"
دو روز مانده به عید و من آرزو می کنم دوباره خاله ی مهربان و از جان عزیزترم و هفت را در کنارم داشته باشم... و نمی خواهم باور کنم که این هرگز محقق نمی شود...
۲. مدام چهره ی بهروز، بهروز کریمی زاد را می گویم و لبخندش از جلوی چشمم می گذرد و غمگین می شوم وقتی فکر می کنم با وثیقه ای که برایش بریده اند(۳۰۰ میلیون) بی هیچ حساب و کتاب و رحمی چطور می تواند شب عید را کنار خانواده اش باشد . دلمان برایش تنگ است و دلم لک زده برای دوباره بحث کردن با او در باب تفکرمان و اینکه در آخر کار او بگوید: سحر ، تو درعمق وجودت یک چپی و خودت نمی دونی و من بخندم و بگویم: تو نمی تونی منو جذب کنی..... نمی دانم چطور می توانند سر بهروز با آن آرامش و اخلاق فریاد بزنند چه برسد به شکنجه...
می گویند که می خواهند به بند زندانیان خطرناک بفرستندش و جانش در خطر است و من تمام تنم می لرزد و کاش دوباره مثل آنروز که شنیدم خبر خود کشی او دروغ است و خوشحال شدم بفهمم دروغ است و حوشحال شوم
۳. خانواده های زندانیان پلی تکنیک ودیگر خانواده های دانشجویان بازداشتی در کنار اوین سال را تحویل خواهند کرد و با چه دلی....
کاش امسال مثل هر سال نباشد و دوباره شادی به این سرزمین باز گردد......
