تبليغاتX
تا آزادی تمامي دانشجویان دربند
۱. نشریه ی هفت را به همراه چند نشریه ی دیگر بستند و به قول علی معلم مدیر مسئول دنیای تصویر گویی شوخی ۱۳ بود

هفت را اولین بار دست خاله دیدم اولین شماره اش را ، وبعد با اشتیاق فراوان هر شماره از آنرا می خواندم تا جایی که به دفتر مجله رفتم و با مجید اسلامی سردبیرش گفتگو کردم. مجید اسلامی همانطور بود که نوشته هایش می گفت( آگاه، با پشتکار و با اخلاق)

خاله که رفت اشتیاق من به هفت هم رفت و دیگر نخواندمش گرچه همیشه دوستش داشتم و دارم  و اعتراف می کنم از لغو مجوز شدنش بسیار متاثر شدم.

نمی دانم برای چه لغو مجوز شد هفت نه نشریه ای سیاسی بود و نه به قول آقایان فاسد!!  (آخر چرا نشریه ای فرهنگی و هنری باید لغو مجوز شود) مدام این سوال را با خود تکرار می کنم و حال احمد طالبی نژاد(مدیر مسئول هفت) و مجید اسلامی را که تصور می کنم غمگین می شوم. آنهمه تلاش...

اگر خاله بود می گفت: "خدا لعنتشان کند"

دو روز مانده به عید و من آرزو می کنم دوباره خاله ی مهربان و از جان عزیزترم و هفت را در کنارم داشته باشم... و نمی خواهم باور کنم که این هرگز محقق نمی شود...

۲. مدام چهره ی بهروز، بهروز کریمی زاد را می گویم و لبخندش از جلوی چشمم می گذرد و غمگین می شوم  وقتی فکر می کنم با وثیقه ای که برایش بریده اند(۳۰۰ میلیون)  بی هیچ حساب و کتاب و رحمی چطور می تواند شب عید را کنار خانواده اش باشد . دلمان برایش تنگ است و دلم لک زده برای دوباره بحث کردن با او در باب تفکرمان و اینکه در آخر کار او بگوید: سحر ، تو درعمق وجودت یک چپی و خودت نمی دونی و من بخندم و بگویم: تو نمی تونی منو جذب کنی..... نمی دانم چطور می توانند سر بهروز با آن آرامش و اخلاق فریاد بزنند چه برسد به شکنجه...

 می گویند که می خواهند به بند زندانیان خطرناک بفرستندش و جانش در خطر است و من تمام تنم می لرزد و کاش دوباره مثل آنروز که شنیدم خبر خود کشی او دروغ است و خوشحال شدم  بفهمم دروغ است و حوشحال شوم

۳. خانواده های زندانیان پلی تکنیک ودیگر خانواده های دانشجویان بازداشتی در کنار اوین سال را تحویل خواهند کرد و با چه دلی....

کاش امسال مثل هر سال نباشد و دوباره شادی به این سرزمین باز گردد......

+ نوشته شده توسط سحر رضازاده در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 8:23 بعد از ظهر |

    فرزاد کمان گر به تازگی به جرم! نکرده به اعدام محکوم شده است                    

 

 

بچه ها سلام؛

دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی می سرایم، هر روز به جای شما به خورشید روز به خیر می گویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار می شوم، با شما می خندم و با شما می خوابم. گاهی " چیزی شبیه دلتنگی " همه وجودم را می گیرد.

کاش می شد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی می نامیدیم، و خسته از همه هیاهوها، گرد و غبار خستگی هامان را همراه زلالی چشمه به دست فراموشی می سپردیم، کاش می شد مثل گذشته گوشمان را به " صدای پای آب " و تنمان را به نوازش گل و گیاه می سپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل می دادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی می گذاشتیم، چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد چه فرقی می کند پی سه ممیز چهارده باشید یا صد ممیز چهارده؛ درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری می گذاشتیم و به امید تغییری از جنس " عشق و معجزه " اکه های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه می کردیم و منتظر تغییری می ماندیم که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد.

کاش می شد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره می کردیم و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز می خواندیم و بعد دست در دست هم می رقصیدیم و می رقصیدیم .

کاش می شد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه بان می شدم . شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل می زدید و همدیگر را در آغوش می کشیدیم.اما افسوس نمی دانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود می گیرد، کاش می شد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیر باف دختران کلاس اول می شدم، همان دخترانی که می دانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی می نویسید کاش دختر به دنیا نمی آمدید.

می دانم بزرگ شده اید، شوهر می کنید، ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی آلایشی هستید که هنوز " جای بوسه اهورا مزدا " بین چشمان زیبایتان دیده می شود، راستی چه کسی می داند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید؛ کاغذ به دست برای کمپین زنان امضا جمع نمی کردید و یا اگر در این گوشه از " خاک فراموش شده خدا " به دنیا نمی آمدید، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت " زیر تور سفید زن شدن " برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و " قصه تلخ جنس دوم بودن"

را با تمام وجود تجربه کنید.دختران سرزمین اهورا، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید حتما از تمام پاکی ها و شادی های دوران کودکیتان یاد کنید.

پسران طبیعت آفتاب می دانم دیگر نمی توانید با هم کلاسی هایتان بنشینید، بخوانید و بخندید چون بعد از " مصیبت مرد شدن " تازه " غم نان " گریبان شما را گرفته، اما  یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهاتان، به رویاهاتان پشت نکنید. به فرزندان تان یاد بدهید برای سرزمین شان، برای امروز و فرداها فرزندی از جنس " شعر و باران " باشند.

به دست باد و آفتاب می سپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمین مان مترنم شوید.

رفیق همبازی و معلم دوران کودکی تان

فرزاد کمان گر- زندان رجایی شهر کرج

12 اسفند 1386 
http://goftnist.blogfa.com/post-9.aspx

مطلب مجتبی بیات درباره او http://www.iist.blogfa.com/post-81.aspx 

 نامه ی شاگردان او  http://www.autnews.info/archives/1386,12,0008252 

و لینک کمپین جمع آوری امضا در حمایت از او  http://f-kamangar.hra-iran.org/

+ نوشته شده توسط سحر رضازاده در سه شنبه 14 اسفند1386 و ساعت 9:7 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM