|
http://www.3000weblog.blogfa.com/post-48.aspx
+ نوشته شده توسط سحر رضازاده در یکشنبه 27 خرداد1386 و ساعت
5:29 بعد از ظهر |
سوار مترو شدم و چون سر خط بود تونستم بشینم. لحظه ای که قطار داش راه میافتاد یه خانم و آقای جوونی با عجله سوار شدن. یکی این مسأله و یکی اینکه خانمه اندکی شبیه فهیمه خانم دختر عموم که آدم خیلی دوست داشتنیه بود توجهمو اندکی بهشون جلب کرد و توجهم وقتی بیشتر جلب شد که وقتی نشستن، خانمه یه هم میهن و شوهرش ( چون حلقه دستشون بود) یه شرق درآورد و با علاقه مشغول خوندن شدن. یه پسربچه کچل حدوداً شش ساله کناره خانومه نشسته بود و خانومه چند بار زیر چشمی بهش نگاه کرد. حس کردم خیلی با خودش کلنجار رفت که نوازشش کنه ولی حالت جدیشو حفظ کرد و به روزنامه خوندنش ادامه داد. یه بار که حواس پسره پرت بود زیر چشمی نگاهش کرد و با گوشه ی روزنامه آرنجشو نوازش کرد. نمی دونم چرا این صحنه همچین حسی تو من به وجود آورد و من اونقدر ذوق کردم که چندبار با خودم گفتم: خوشحالم از اینکه انسانیم این حس اونقدر خوب بود که حتی وقتی متوجه شدم صدای اعلام کننده ایستگاه های قطار از صدای زن، تبدیل به یه صدای یه مرد حزب الهی شده که انگار داره محجوبانه با مادربزرگ همسایه سلام و احوال پرسی می کنه چندان حالم گرفته نشد. راستی کسی که به این مسأله گیر داده چه جور آدمی بوده؟ + نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در پنجشنبه 24 خرداد1386 و ساعت
11:32 بعد از ظهر |
من دیگه نگران فوقم نیستم. گفتن دیگه کاری نمیشه کرد یعنی نمی کنیم. به نظرتون چیکار باید کرد؟
+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در پنجشنبه 24 خرداد1386 و ساعت
10:59 بعد از ظهر |
نام اين وبلاگ تا زمان آزادي دوستان پلیتکنیکيمان تغيير كرده است. سخت تر از حس در بند بودن دوستانت، اين حس است كه تو به انسان افليجي بدل شده اي كه هيچ كاري از تو بر نمي آيد و تو بايد تنها نظاره گر مصلوب شدن هر روزه مسيحان بسياري باشی. تنها اين نكته رنگ شرم را اندكي از چهره مي زدايد كه ما همه بندي زندان بزرگتري هستيم. بي شك ميله هاي اين زندان روزي از هم خواهد گسست، كاش آن روز زياد دور نباشد. + نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در شنبه 19 خرداد1386 و ساعت
11:57 قبل از ظهر |
از این که مدت های طولانیست، به روز نکردم عذر می خوام ولی امیدوارم که شرایط من قابل درک باشه چون دیگه چندان دل و دماغی برام نمومده و تمام وقتای اضافیم که باید صرف اموری مثه استراحت، تفریح، مطالعه و به روزرسانی وبلاگ بشه در حال به هدر رفتن برای پیگیری داستان کارشناسی ارشد شده و وقت هاییم که بیکارم، فارغ از تعداد ساعتاش به طرز دیوانه واری می خوابم و دوباره صبح فردا...
ما صبح ها چرا از رختخواب بلند مي شويم؟ + نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در دوشنبه 14 خرداد1386 و ساعت
2:31 بعد از ظهر |
|
|