تبليغاتX
تا آزادی تمامي دانشجویان دربند

زینب گرفتن و ما الان دقیقاْ نمی دونیم تو چه وضعیته. این دفعه نه بازداشتگاه وزرا که زندان اوین. زینب گرچه به خاطر رادیکال بودنش و به خاطر رفتارای عجیبش باعث تعجب آدم می شه ولی نمی تونم انکار کنم که به زنای شجاعی مثل اون عمیقاْ افتخار می کنم. نمیدونم وقتی بیاد بیرون و این مطبو بخونه چی می گه و نمی دونم گذاشتن مطلب دیگران تو وبلاگ شخصی چقدر ممکنه بی ربط باشه ولی این مطلب رو می نویسم تا به اونایی که جز اسیر کردن و آزار دادن آدما کار دیگه ای بلد نیستن بفهمونم که زینب تنها نیست:

انگار همین دیروز بود. اما نه٬ در واقع سه سال پیش بود که سر کلاس آسیب‌های اجتماعی نشسته‌بودم و استادم می‌گفت: کی می‌دونه وزرا کجاست؟ وقتی یکی از دخترهای چادری گفت: مفاسد؛ استاد طبق معمول شروع کرد به دست انداختن بچه‌ها و گفت: آهان پس خودتو لو دادی. چند وقت اون‌جا بودی، هان؟ دختر سعی داشت توضیح دهد که خانه‌شان نزدیک مفاسد است اما دکتر ول‌کن نبود. بعد دکتر شروع کرد به توضیح تحقیقی مشاهده‌ای که روی برخورد خانواده‌ها با بازداشت دخترانشان داشته‌است. آن روزها وزرا برایم نام غریبی بود. اما امروز جایی است که دلم برایش تنگ می‌شود. برای دوستانم و برای تجربه‌هایم.
اولین بار آذر ۸۵ بود که به وزرا پا گذاشتم. اما به جرمی‌ که برای ساکنین _مامورین و متهمین _چندان آشنا نبود: جرم اقدام علیه امنیت ملی. آن‌قدر نا آشنا که سرباز وظیفه‌ي جوان زندان فکر می‌کرد باید بنویسد فراری یا رابطه‌ای.چون حتی املای کلمه علیه را هم بلد نبود. اما امروز بعد از بازداشت‌های اسفند و فروردین آن‌قدر جا افتاده که زندانی‌ها برایش اسم گذاشته‌اند و به ما می‌گویند اقدامی. آن روزها بود که فهمیدم، مفاسد تنها جایی برای نگه‌داری دختران فراری و به قول زندانی‌ها رابطه‌ای‌ها نیست. بل‌که بازداشت‌گاه زنان است و مثل زندان زنان همه‌ي کسانی که در این نظام فکری مجرم محسوب می‌شوند را بدون تفکیک در بر می‌گیرد: دزدها، گلدکوئستی‌ها! قاچاق‌چی‌ها، بیماران روانی که جایی برای رفتن ندارند و البته گاهی هم فعالین حقوق زنان.
جایی که دختری فراری مثل فیروزه در حالی‌که مجله‌ي خانواده‌ی سبز با او مصاحبه می‌کند تا درس عبرت دیگران شود، دوره آموزشی ورود به باندهای دزدی و فحشا را می‌گذراند و فرصت می‌یابد تا با مامور 110 دوست شود و حتی سر کار به او تلفن بزند، آن هم از بازداشت‌گاه و در ازای تی کشیدن راهرو.
جایی که زنان در جستجوی آزادی به آن می‌رسند. دختربچه‌هایی که برای حق انتخاب همسرشان، یا حتی لباس و ساعت رفت‌وآمدشان از اقتدار پدرسالارانه‌ي خانه‌هایشان می‌گریزند. زنانی که به خاطر خوابیدن با مردانی که دوستشان دارند، زناکار نامیده می‌شوند.قربانیان چند همسری‌ای که به جرم دعوا با هووهایشان به زندان می‌افتند.عشاقی که به خاطر بوسیدن معشوقشان بازداشت می‌شوند و دختران ساده‌ای که در تلاش برای مجازات مزاحمین خیابانی مجازات می‌شوند و البته این آخری‌ها زنان و دخترانی که در ازای اعتراض به این نابرابری‌ها٬ فرصت می‌یابند تا پای صحبت کسانی بنشینند، که دوستشان دارند.
جایی که به پزشکی قانونی، به اوین، به شلاق، به طناب دار و به سنگسار ختم می‌شود. جایی که حتماً این روزها با بازداشت‌شدگان در طرح مبارزه با بدحجابی پر می‌شود، تا بیاموزند که از فروشگاه‌های جلوه‌ي حجاب٬ مانتوهای تا مچ پا بخرند.
توقف چندساعته‌ي اسفندماه همراه 32 نفر از دوستانم در وزرا تمام وحشت چهار روز تنهایی در بازداشت‌گاه را از ذهنم زدود و جایش تجربه‌ای فراموش ناشدنی نشاند. حالا وقتی ترم بعد با تمام شدن تعلیقم به دانشگاه برگردم، می‌توانم با افتخار به استادم بگویم که من می‌دانم وزرا کجاست و دخترانی را که پشت میله‌هایش هستند دوست دارم. دخترانی که مرگ را به جان می‌خرند چون نمی‌خواهند مثل مردگان زندگی کنند.

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 و ساعت 9:0 بعد از ظهر |

نمی خوام خیلی حرف بزنم چون خود تصویر کاملاً گویاست. استفتاء از منتظری که دشمن ولی فقیه تلقی می شه، برای گرفتن فتوا علیه دانشجویان دانشگاه امیرکبیر، به خوبی تغییر ماهیت بسیج رو نسبت به دهه های ابتدائی بعد از انقلاب نشون می ده.

این که اونا برای حذف دانشجویان منتقد از دانشگاه و تبدیل شدن به تنها صدای حاضر، از هیچ عملی فروگذار نمی کنن نمایشگر این مطلبه که بسیج در حال شانه خالی کردن از ماهیت ایدئولوژیکش و تبدیل شدن به یک نهاد تک رسالتس و اون رسالت چیزی جز رسالت ماندن و حکومت کردن نیست.

اونا خوب درس یکی از تئوریسین های محافظه کارا یعنی محمدجواد لاریجانی رو یاد گرفتن که:

"ما با خود شیطان در قعر جهنم هم مذاکره می کنیم."

بماند که از اخبار این گونه پیداس که بر عکس گذشته این خود شیطان(شیطان بزرگ یعنی آمریکای جنایتکاره) که حاضر به مذاکره با ما نیست. انگار یه مقدار از بحث منحرف شدم.

راستی به امضای زیر نامه دقت کنید و به یاد داشته باشید این جناب موسوی همون کسیه که چند ماهه پیش پیشنهاد کرده بود دانشجویان منتقد دانشگاههای سراسری رو به دانشگاههای آزاد مناطق دور افتاده تبعید کنن تا بیت المال تضییع نشه:

درود بر آنان که از مسیر هدایت پیروی کنند

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 و ساعت 6:48 بعد از ظهر |
زینب پیغمبرزاده دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران و از فعالین جنبش زنان امروز صبح بازداشت شد.

http://herlandmag.info/news/07,05,07,06,11,14/

+ نوشته شده توسط سحر رضازاده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386 و ساعت 11:51 بعد از ظهر |

توطئه اي عليه دانشگاه در راه است

هشدار شخصيت هاي سياسي- دانشگاهي: - چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386 [2007.05.02]

 

فريبا صراف

"پروژه ايجاد تشنج در دانشگاه لو رفت". اين را کيهان نوشت و بلافاصله سردار حسين شريعتمداري، به همراه "دانشجويان بسيجي" که با "اعلام عزاي عمومي خواستار مجازات" دانشجويان دانشگاه امير کبير شده اند، پاي به ميدان "داستاني" گذاشت که "با توجه به شرايط و قرائن، مشكوك و سوال‌‏برانگيز به نظر مي‌‏رسد." [محسن آرمين]

داستان انتشار همزمان چهار نشريه دانشجويي با مطالب "تحريک کننده و توهين آميز" در دانشگاه امير کبير ـ پلي تکنيک ـ به زبان دانشجويان، از اين قرار است: "صبح روز دوشنبه ( 10 ارديبهشت) پويان محموديان ـ نماينده مديران مسئول نشريات دانشجويي ـ پس از مشاهده يک نسخه از نشريه ريوار با تيتر اول «هيچ کسي مقدس نيست» در پي رسيدگي به چند و چون اين ماجرا بر مي آيد و با تعجب متوجه مي شود که اين مقاله که سر تاسر به توهين به مقدسات و ائمه اطهار پرداخته در 4 نشريه با لوگوي نشريات دانشجويي نزديک به انجمن اسلامي پلي تکنيک يعني سحر، سر خط، آتيه و ريوار چاپ شده است که همه لوگو ها بطرز واضحي مشخص است که اسکن شده و بدلي است. در صفحه اول اين نشريات کاريکاتوري نيز از شخص اول نظام به چشم مي خورد و روي ديگر آنها هم شعار هايي همچون مرگ بر ديکتاتور و...نوشته شده" بود. [از بيانيه انجمن اسلامي دانشجويان دموکراسي خواه دانشگاه تهران و علوم پزشکي تهران]

"اين نشريات در حالي پخش شد كه بسياري از دانشجويان از چاپ نشريات ريوار به مديرمسوولي پويان محموديان، سرخط به مديرمسوولي مجيد شيخ‌‏پور، سحربه مدير مسوولي احمد قصابان و آتيه به مديرمسوولي مقداد خليل‌‏پور با مطالب موهن و يكسان خبر نداشتند و تنها پس از توزيع اين نشريات توسط بسيج دانشگاه بود که متوجه مطالب و انتشار آنها شدند. حتي مديران مسوول و دست اندر كاران اين چهار نشريه با ديدن لوگوي نشريات خود بر بالاي اين مطالب شوكه شدند".[روز]

احمد قصابان، مديرمسوول نشريه سحر در اين مورد به صراحت مي گويد: "ما كاملا از اين مطالب بي‌‏خبر بوديم و حدود ساعت 13 امروز متوجه انتشار چنين نشرياتي شديم".[گفت و گو با ايلنا]

به دنبال اين مسئله مديران مسوول چهار نشريه مزبور بلافاصله با صدور بيانيه مشتركي اعلام کردند: "ما اعلام مي كنيم نشريات پخش شده امروزبا اين عناوين و اين لوگو كاملا جعلي بوده و مورد قبول و تائيد اينجانبان نمي باشد. بنابراين مطالب منتشره هيچ ارتباطي به ما ندارد".

آنها همچنين: "براي تكذيب انتشار چنين مطالبي به سمت دفتر رييس دانشگاه رفتند كه با حادثه جديدي مواجه شدند: بسيجيان به ظاهر داغداري كه متحصن شده بودند به محض ديدن دانشجويان به سوي آنها حمله كرده و به شدت آنها را مورد ضرب و شتم قرار دادند".

يكي از دانشجويان در گفت و گو با روز اين صحنه را چنين تشريح کرده است: "بسيجي ها كه به نظر مي رسد تعدادي از آنها دانشجويان اينجا هم نباشند و از دانشگاه هاي امام حسين و... آمده باشند با چوب و چماق به ما حمله کردند و بسياري از اعضاي انجمن مجروح شدند و از سر و صورت آنها خون مي ريخت..." اما "در چنين شرايطي نيروهاي امنيتي كه حضورشان بسيار چشمگير بود و ماموران حراست و انتظامات اجازه ندادند آمبولانس اورژانس براي انتقال مجروحين به داخل محوطه دانشگاه بيايد". همان کاري که مسئولين حراست و دانشگاه لرستان، يک بار آن را تمرين کرده بودند.در آن دانشگاه نيز مسئولين کنار ايستادند تا چاقو کشان شهر، دانشجويان را"خط خطي" کنند. درآنجا هم از آمبولانس و پليس خبري نبود.

به هر حال با اين تفاسير "پروژه" کليد خورد و "نيروهاي بسيجي دانشگاه امير کبير ضمن تحصن در دفتر رهايي، رئيس دانشگاه خواستار اخراج کليه مسئولين اين نشريات و اعضاي انجمن اسلامي"[بيانيه انجمن اسلامي دانشجويان دموکراسي خواه دانشگاه تهران] شدند و "معاونت فرهنگي دانشگاه اميرکبير هم در اعلاميه اي، انتشار هرگونه نشريه دانشجويي را تا اطلاع ثانوي ممنوع اعلام کرد." [بي بي سي]

حالا نوبت سينه زدن در زير اين علم بود. علمي که کيهان، به روال معمول "علمدار" آن است. اين نشريه در اولين شماره بعد از "پروژه" نوشت: "چهار نشريه طيف علامه دانشگاه اميركبير در اقدامي هماهنگ و خط دهي شده اقدام به چاپ مطالبي مشترك در حمله به مقدسات دين اسلام و كاريكاتورهاي موهن و همچنين انتشار شعارهاي سازمان منافقين در ابعاد بزرگ كردند. درپي اين توهين آشكار جمع كثيري از دانشجويان متعهد دانشگاه اميركبير كه به نفوذ عوامل بيگانه در داخل فضاي دانشگاه و همچنين سكوت مسئولان وزارت علوم و دانشگاه اميركبير معترض بودند با حضور در ساختمان رياست دانشگاه دست به برگزاري يك تحصن زدند".

و طبعا "تحصن كنندگان در حالي كه اين اقدام طيف افراطي و چپ گراي تحكيم وحدت را اجراي دستورات عوامل بيگانه خارج از مرز عنوان مي كردند، خواستار پاسخگويي رياست دانشگاه و روشن شدن تكليف دانشجويان اميركبير با اين طيف شدند".

بعد از آن هم بلافاصله از "پرونده" برادر حسين، يک برگ "اعتراف" بيرون آمد که اتفاقا "در بازداشتگاه نيروي انتظامي" نوشته شده بود و فقط کيهان صفحاتش را در اختيار داشت: "يك عضو طيف غيرقانوني دفتر تحكيم وحدت كه اوايل هفته جاري به جرم تلاش براي ايجاد تشنج در ميان كارگران تجمع كننده مقابل قوه قضائيه با شكايت كارگران توسط نيروي انتظامي دستگير شده بود، روز گذشته در اعترافات خود از نقشه شوم يك سازمان اروپايي وابسته به دولت آمريكا كه توسط فرزند ديك چني اداره مي شود، پرده برداشت. وي در اعترافات خود در بازداشتگاه نيروي انتظامي اعلام كرد كه با عوامل سازمان منافقين در ارتباط بوده است.وي همچنين از ماموريت خود و اعضاي طيف علامه تحكيم وحدت براي انجام يك عمليات انتحاري در كشور و سپس انداختن مسئوليت آن به گردن نيروهاي حزب اللهي خبر داده و اعلام كرده است كه اين نقشه موسسه هيفوس هلند، با هدف ايجاد تشنج و برهم زدن فضاي دانشگاه هاي ايران اجرا مي شود.بنا بر اين گزارش فرد بازداشت شده در اعترافات خود عنوان كرده كه مطالبي توهين آميز نسبت به كليه مقدسات اسلام و نظام جمهوري اسلامي توسط برخي نويسندگان متواري روزنامه هاي زنجيره اي براي افراد خاص در داخل ارسال مي شود و آنها موظفند اين مطالب را در سطح وسيع از طريق نشريات دانشجويي دانشگاه ها منتشر كنند".
حال در چنين شرايطي که احساسات "امت شهيد پرور" و "بسيجيان جان برکف از توهين به مقدسات ديني به شدت برانگيخته شده، آيا نبايد" با انتشار نامه سرگشاده اي خطاب به رئيس قوه قضائيه، خواستار برخورد با عوامل نفوذي سازمان هاي بيگانه در دانشگاه شد؟" و آيا اين برخورد نبايد از جنس" اشد مجازات" باشد؟ در چنين وضعيتي"حتي تمام مسئولين اجرايي و فرهنگي اعم از دانشگاه و بيرون از دانشگاه كه با اهمال و بي توجهي خود زمينه چنين اتفاقي را فراهم آورده اند نيز بايد مواخذه، مجازات و عزل شوند تا آن دسته از افراد مسئول در كشور كه در خواب غفلت فرو رفته اند، بيدارگردند". که اگر چنين نشود:" هشدار مي دهيم هرگونه كاهلي در اجراي اين موارد، سبب خشم هرچه بيشتر امت انقلابي و دانشجويان مسلمان شده و خود رأساً و شخصاً به تكليفي كه انقلاب و شهدا بر دوش مان نهاده اند عمل خواهيم كرد."[در اينجا لازم نيست ذکر منبع شود، ادبيات کيهان به هر زبان و از جانب هر چند تشکل و گروه هم که نوشته شده باشد، ادبيات آشنايي است]

و البته که سردار شريعتمداري، تنها نيست. برادر سردار صفار هرندي هم هست که سکان ارشاد را برعهده دارد و روز قبل از ماجرا "دانشجويان عضو دفتر تحکيم را به بي‌‏مبالاتي در اعمال ديني و بي‌‏اعتنايي به مقدسات ديني" [خبرگزاري ها] متهم کرده است. اتهامي که حالا پس از "عملياتي" شدن، بايد پي آن را گرفت. بي جهت نيست که روزنامه دولتي ايران نيز به صف"حاميان دين و دولت" مي پيوندد و داستان را چنين باز گو مي کند: "برخي افراد مغرض، خشونت‌طلب و بي‌منطق كه سال‌هاست از طرف بدنه دانشجويي دانشگاه‌ها طرد شده‌اند درصدد اهانت به مقدسات و خدشه‌ وارد كردن به وجهه دانشجويان مومن و تخريب تشكل‌هاي مستقل دانشجويي هستند".

اما به هر حال هستند کساني که معتقدند "انتشار مطالب يكسان در چند عرصه دانشجويي به طور همزمان آن هم در يك روز اتفاق مشكوكي است" [محسن آرمين].

و يا "با توجه به اتفاقاتي كه در چند روز اخير شاهد بوديم و اظهارات صفار هرندي و سخنگوي دولت، به نظر مي‌‏آيد اقدامي كه در دانشگاه اميركبير صورت گرفته است، در ادامه يك سناريوي از پيش طراحي‌‏شده مبني بر برخورد با جريان‌‏هاي منتقد به‌‏ويژه تشكل‌‏هايي است كه به شكل سازمان‌‏يافته در حوزه نقد در حال فعاليت هستند". [ آذر منصوري معاون دبير كل جبهه مشاركت]

سناريويي که "از جهت‌‏گيري پنهان برخي محافل خاص خبر مي‌‏دهد" [ داود سليماني عضو شوراي مركزي جبهه مشاركت] و در راستاي "بستن هرگونه فضاي نقد و گفت‌‏وگوي آزاد" است. [منصوري]

چرا که: "استفاده از لوگوي چند نشريه‌ دانشجويي دانشگاه پلي تكنيك و چاپ كاريكاتور و مطالبي با مضامين توهين‌آميز به مقدسات و مقامات حكومتي با توجه به برائت جستن مديران مسوول نشريات و بر مبناي محتواي مندرج در اين نشريات كه با منطق فعاليت‌هاي دانشجويي هم‌خواني ندارد، مشكوك و تأمل‌برانگيز است" [عبدالله مومني، دبير سابق تشكيلات دفتر تحكيم وحدت] و نشان آنکه: "اين كار با هدف تهييج احساسات مذهبي مردم و تلقي اينكه دانشجو و دانشگاه در مقابل باورهاي مذهبي مردم هستند، صورت گرفته و هدف اصلي آن‌ ايجاد انسداد در مسير فعاليت‌هاي سياسي منتقدانه در داخل دانشگاه و بستن فضاي گفت‌وگوي آزاد، انتقاد و اعتراض در داخل دانشگاه است".[مومني]

آنچه حسين نقاشي، دبير انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران و علوم پزشكي تهران نيز بر آن تاکيد دارد: "به نظر مي‌‏رسد نيروهاي امنيتي قصد دارند با راديكال كردن فعاليت‌‏هاي دانشجويي، نيروهاي فعال سياسي را منزوي كنند و بدنه جنبش دانشجويي را كه توانايي و كشش مطالبات راديكال را ندارند از اين جنبش جدا كنند تا به اين ترتيب زمينه سركوب فعاليت‌‏هاي دانشجويي را فراهم كنند".

بر همين اساس است که محمد عطريانفر، عضو شوراي مركزي حزب كارگزاران سازندگي توصيه مي کند ماموران "سراغ آدرس غلط نروند" زيرا: "با دستگيري چند دانشجو مشكلي حل نمي‌‏شود. بايد ريشه‌‏يابي شود كه چه كساني محيط دانشگاه را متشنج كرده و توانسته‌‏اند از آرم نشريات سوءاستفاده كنند و با جريحه‌‏دار كردن احساسات جامعه دانشجويي مسلمان، گروه‌‏هايي از دانشجويان را در مقابل و رو در روي هم قرار دهند".

کساني که: "نقش خود را در استفاده ابزاري از دين مکررا به اثبات رسانده اند." [انجمن اسلامي دانشگاه صنعتي شريف] همان کساني که: "بارها در ماجراهايي نظير مراسم سخنراني رئيس جمهور در دانشگاه اميركبير، حمله به نهاد نمايندگي در اين دانشگاه و ماجراهاي بسيار ديگر در طي دو سال اخير ضرورت توجه جدي و اصولي مسئولان وزارت علوم به وقايعي كه تنها تعداد اندك شماري از طيف علامه اين دانشگاه به وجود آورده اند را گوشزد كرده اند." کيهان.

roozonline.com
+ نوشته شده توسط سحر رضازاده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 و ساعت 7:12 بعد از ظهر |
گل زرد و گل زرد و گل زرد
بیا با هم بنالیم از سر درد
عنان تا در کف نامردمان است
ستم با مرد خواهد کرد نامرد

خبر ناگهانی و شوک آور بود عده ای متعلق به تشکل "مذکور" لوگوی نشریات پیشرو دانشگاه امیرکبیر را دزدیده
و در اقدامی پیشرمانه این نشریات را با مطالبی ساختگی که دشنام به به اصطلاح مقدسات بود در دانشگاه پخش کردند و سپس به دوستانمان حمله ور شدند و در ساعتی از اقصی نقاط جهان نیروهای مزبور به دانشگاه یورش بردند و عده ای از دوستان شجاعمان را راهی بیمارستان کردند که البته گویا اجازه خروج آمبولانس را هم نمی دادند
پلی تکنیک امسال مقاومت تاریخی را در جنبش دانشجویی از خود نشان داد که بسیار ستودنی ست و احساسی که در من بوجود آمده وظیفه در کنار آنها بودن ما دانشجویان دانشگاه تهران ا در شرایطی بحرانی ست که امروز نامردمان برایشان ساخته اند چه تکراری اردیبهشت و خرداد ماه..
به یاد دارم که عده ای از نیروهای مبارز این دانشگاه چطور روز 19 اردیبهشت در کنار انجمن اسلامی ما در دانشکده علوم اجتماعی و دانشجویان این دانشکده ایستادگی کردند
حس افتخار به دانشگاهم در مبازرات دانشجویی همیشه در من بوده است و نمی توانم نگویم که امروز پلی تکنیک پیشروترین و شجاع ترین دانشجویان را در جنبش دانشجویی دارد
+ نوشته شده توسط سحر رضازاده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 و ساعت 8:27 بعد از ظهر |

 

يك مرتبه احساس مي كني در خيابان راه مي روي و هر كسي حق دارد تو را به يك باغ پسته ببرد و در حوض آب بياندازد و خفه ات كند يا تا نيم تنه در خاك فرو كندت و با سنگ آنقدر بر سر تو بكوبد تا بميري و يا تو را نيمه زنده در قبر بگذارد و رويت خاك بريزد بدون اينكه كوچكترين وحشتي از تعقيب قانون داشته باشد .

احتمالا با خواندن اين سطور به اين نتيجه رسيده ايد كه من يا يك بيمار رواني پارانويي هستم يا شبها با چراغ خاموش فيلم هاي وحشتناك نگاه مي كنم يا در كودكي نامادري شكنجه ام مي داده است.

در هر صورت به شما حق مي دهم چون يك آدم سالم و متعادل هيچ وقت چنين خيالاتي يكباره  به سرش نمي زند ؛ اصولا آدم وقتي در جامعه اي زندگي مي كند كه همه اين اتفاقات براي عده اي افتاده است و مسببين با اعتراف و احراز جرم اكنون در خيابان با آزادي تمام راه مي روند نمي تواند احساس سلامتي كند و اگر بكند احتمالا بيماريش در  خطرناك ترين مراحل خود است.

همين خيابان هايي كه شما در كشور عزيزمان ايران بر آن گام برمي داريد اين روزها مهمان قدم هاي عزيزاني ست كه كارت فعال تشكلي خاص را داشته اند و از روي مدارك واقعا مستدل (كه همان شايعات خاله زنك هاي كوچه بازار است) به اين نتيجه مي رسيدند كه مردم مهدور الدم ( يا به قول خودشان مدهور الدم) هستند سپس استخاره مي نمودند و كارهايي را كه در ابتداي مطلب نوشتم، به علاوه موارد ناچيز دیگری همچون تجاوز، سرقت اموال مقتولين و رها کردن اجساد نیمه سوخته آنها براي نوش جان شدن توسط حيوانات ( حتما به نيت خير و قصد قربت و از روی عطوفت نسبت به حیوانات ) انجام مي دادند و امروز آزادنه قدم مي زنند و احتمال دارد دوباره در حال استخاره كردن باشند.

 

فراموش كردم به اطلاع برسانم كه اين افراد اصلاً در اعترافات شان نگفته اند كه اين قتل ها را بر اساس نواري كه از استاد مصباح داشته اند، انجام داده اند:

 

به چند خطي از اعترافات اين افراد توجه فرماييد:(منبع: بازخواني قتل‌هاي زنجيره ای كرمان، شهرام رفيع ‌زاده، گویا نیوز، 22 مهر 1382)

 

 

 

 محمد حمزه مصطفوي:

 

او ( مصيب افشاري) را دستگير كرده و  داخل پايگاه آورديم . از او سوالاتي كرديم پس از بازجويي استخاره كرديم كه خوب آمد  او را بكشيم .... سليمان گردن او را فشار داد و من دست و پاي او را گرفتم و محمد و عباس هم كمك  كرد تا اينكه ديديم اينطور نمي شود او را كشت ‌‌‌‌چون مسجد بود از آنجا بيرون آمديم ..... او را در يك گودال كه كمتر از يك متر بود گذاشتيم. دستان او را بستيم و سنگ بزرگي را من (محمدحمزه) از بالا به طرف او پرتاب كردم. سليمان پايين دست و پاي او را گرفته بود و محمد (ياعباسي) هم كمك مي‌داد تا اينكه خون از سر او بيرون آمد و سليمان چندين بار سنگ را بر سر او زد و من و محمد خاك روي او ريختيم تا اينكه خاك بدن او را پوشاند.

 

 

علی ملکی:

 

او را دستگير كرده ... به طرف پايگاه رفتيم. در آنجا از داخل جيب او چند تخته بنگ پيدا كرديم. او را بازجويي كرديم. پس از استخاره او را به باغ ... برديم... محسن كمالي را داخل آب حوض انداختيم. (اعترافات محمدحمزه مصطفوي) او در حالي كه دست‌هايش از پشت بسته بود به طرف حوض بردند. او را داخل آب انداختند و محمد ياعباسي و محمدحمزه مصطفوي بر روي كمرش پاگذاشته و سرش زيرآب رفت و من (علي ملكي) هم پا روي پاي او گذاشتم كه بالا نيايد. اين قدر او را زير آب گذاشتيم كه جان داد.

 

 

محمد ياعباسي:

 

آقاي مصطفوي شب زنگ زد خانه ما و گفت بلند شو بيا خانه آقاي... آدرس را نمي‌دانستم، آدرس داد. گفت فورا بيا و ماشين را هم بيارو من رفتم دنبال علي ملكي... رفتيم آنجا. ديدم كه به آن زن دستبند زدند و حمزه گفت او را به داخل ماشين ببريد... همين‌طور داخل شهر مي‌چرخيديم. حمزه گفت كه بايد او را به سر تلمبه (حوض) ببريم. مصطفوي استخاره گرفته بود،‌گفت استخاره خوب است... من گفتم حمزه اين زن است و من دست به جان او نمي زنم. گفت باشد تو اطراف را داشته باش... ديدم كه حمزه او را داخل آب انداخت و علي ملكي هم داخل آب بود.

 

 

محمد سلطاني:

 

حمزه مصطفوي با دست شيشه جلوي ماشين را كوبيد و آن را شكست. آنها را دستگير و به پايگاه آورديم. در آنجا حمزه با محمدرضا نژادملايري و خانم نيك‌پور حدود يك ساعت شايد هم بيشتر صحبت كرد. بعد آمد بيرون و گفت اينها همان اصل كاري‌ها هستند بايد آنها را نابود كنيم. من با او مخالفت كردم‏، گفتم آنها را به مركز اجرايي ببريم، ولي گفت خير ما كه از اينها مدركي نداريم. اگر به مركز اجرايي ببريم آنها را آزاد مي‌كنند. گفتم خوب منظور چيست. گفت بايد آنها را بكشيم، اينها خيلي خلاف‌كارند، اگر آزاد شوند ممكن است فردا محتاطتر عمل كنند و ديگر نشود آنها را دستگير كرد. ولي با همه اين احوال من مخالفت كردم. تا اينكه خيلي به من اصرار نبود و گفت حداقل استخاره بگير چون استخاره گرفتم و خيلي براي كشتن آنها خوب آمده است‏، تو هم استخاره بگيرد. بعد من استخاره گرفتم، ديدم عدد 6 آمد. يعني تعجيل در انجام عمل. پس من كه فكر مي‌كردم در هر كاري بايد استخاره كرد وقتي ديدم خوب آمد قبول كردم....او (محمدرضا نژادملايري) را داخل آب هول داديم. علي ملكي كه در آب بود، روي سر و گردن او ايستاد، و من و سيلمان جهانشاهي هم روي كمر او ايستاديم... در اولي كه او را داخل آب انداختيم خيلي خودش را تكان مي‌داد... اما كاري نمي‌توانست بكند.

 

سليمان جهانشاهي :

 

بعد از آن كه به شهره نيك‌پور دستبند زده و او را به صورت داخل آب انداخته هنگامي كه داخل آب خود را روي شهره نيك‌پور قرار داده رفتم روي شهره نيك‌پور كه موبايلم با آب تماس گرفت و سوخت ... او تمام كرده بود.{ محمدرضا نژادملايري و خانم نيك‌پور از مواردی بودند که بعداً مشخص شد دوستانمان اشتباه کرده اند.

 

 

نمي دانم قضات محترم در هنگام صدور حكم اصلا به این نكته توجه مي فرمودند كه به مجازات نرسيدن چنين افرادي چه تاثيري مي تواند بر جامعه داشته باشد . به راستي جامعه اي كه در آن هر كسي بتواند با اعتقاد به مهدور الدم بودن ديگران (بدون تشکیل هیچ دادگاهی و یا حداقل اطلاعات حقوقی؛ کما اینکه در دو مورد  کاملاً به اشتباه خود پی بردند) آنها را به طرز وحشيانه اي بكشد و از چنگال قانون بگريزد، چگونه جامعه اي خواهد بود؟

 

آيا چنين جامعه اي براي ما مردم یا حتی خود دست اندركاران امور و خانواده اي محترمشان جاي امن و خوشايندي  خواهد بود ؟ اين ها سوالاتي است كه من هنگام پرسيدنشان به وحشتی بيش از محمد حمزه مصطفوي و يارانش در هنگام انجام جنايت دچار مي شوم.

 

 

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در یکشنبه 9 اردیبهشت1386 و ساعت 4:46 بعد از ظهر |
این روزا بحث برخورد با بد حجابی بیش تر از هر چیزی باب شده. توی دانشکده بچه ها همه عصبانین و می گن  این اوضاع به هیچ وجه نمی شه تحمل کرد. راستیم آقای ریئس جمهور! چطور شده که وقتی به آرا این نیم جمعیت احتیاج داشتی این برخورد ها رد می کردی ولی الان... چطور شده  نفتی که سر سفره مون ندیدیم هیچ این آزادی محدود شده ی خارج از خواستمون هم داریم از دست می دیم؟ خیلی به حال نسلمون غمگینم که دوره بچگی باید تو بحران جنگ و بعد از جنگ سپری بشه و جوونیمون تو دولت ... دائم در هول و هراس بودن از به خطر انداختن امنیتشون!!!

امروز گویا سخنگوی دولت در برابر این پرسش که چرا پخش کننده های مواد مخدر و معتادین از خیابون ها به جای زن ها جمع نمی کنین گویا گفته که شرایط اون قشر با گفتمان  فرهنگی قابل حل ولی زن های بد حجاب نه!!!

ما زن ها شاید اولین قربانی های این سیستم باشیم از بیست و اندی سال پیش.. نه پشتوانه قانونی نه پشتوانه فرهنگی .. سهم ما انگار هیچ هم نبوده از زندگی در این جامعه... و بدتر از همه امنیت اجتماعی هم به خطر می ندازیم !!

دلم برای زن می سوزه...

+ نوشته شده توسط سحر رضازاده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 و ساعت 8:26 بعد از ظهر |

زندگی بدل به هیولای دهشتناکی شده است و گلویم را بدجور فشار می دهد. دوباره دارم بدل به همان بچه همیشه ناراضی راهنمایی دلشاد می شوم، با این تفاوت که این بار آنچه مرا به این سو می برد دغدغه های زندگی شخصی ام نیست بلکه هجمه همه جانبه تاریک اندیشی است به تمام بالا و پایین زندگی جمعی ام و ما تبدیل به انسان های وامانده ای شده ایم که به هر خس و خاشاکی دست می اندازیم.

داستان تبرئه قاتلان قصی القلب و فاسد در کرمان که شاید خودشان هم به نوعی قربانی هژمونی گفتمان مذهبی  هستند، تبدیل به یکی از همین بغض هایی شده است که راه نفس را می بندند. جالب این که یک نفرشان در اعترافاتش گفته است بر اساس محتوای نواری از مصباح به این نتیجه رسیده و هنوز هیچ کس در این مملکت جرأت این را پیدا نکرده که از این نماد اسلام سیاسی بپرسد که...........

برخورد با بدحجابی هم که آغاز شده و باز امروز این زنان و دختران این خاکند که باید بیش از پیش از وحشت  مزدوران (خود تیره روز) رژیم نفس هایشان را سینه حبس کنند.

پیشترها چنین صحنه هایی را که می دیدم عمیقاً دلم می خواست خون این جلادها را برکف آسفالت های کثیف شهر بریزم( و راستش را که بگویم آنچه مانع من می شد جز ناتوانی، ترس و علاقه به زندگی شخصی ام چیزی نبود) ولی امروز در عین نفرت دلم برای همین احمق های بدبخت هم بدجوری می سوزد و از طرف دیگر می دانم خشونت خواسته این رژیم است و بهترین توجیه برای سرکوب هر مبارزه و فعالیت آرام و مدنی. گرچه کم کم این ها دیگر به جایی رسیده اند که به دنبال توجیه هم نمی گردند و گرنه دستگیر کردن آدم ها در پارک به جرم صحبت کردن با مردم و جمع آوری امضا چه توجیهی می تواند داشته باشد.

بله؛ تبدیل به بیمار لاعلاجی شده ام که حتی توهم دارو نیز دیگر به هیجانش نمی آورد و دیگر شراب هم به سرابش نمی برد.

جامعه یک چرخه فاسد و فاعلیت پارادوکسیکال است که در آن همه ما هم قربانی و هم مجرم، هم مقتول و هم قاتل، هم زندانی هم زندان و هم زندانبان، هم مرده و هم قبرستان شده ایم. ما جمهوری اسلامی ها و احمدی نژادها را می سازیم و جمهوری اسلامی ها ما را وادار می کنند تا یکدیگر را بیازایم و بکشیم:

 

    "آنگاه قرار نهادند که ما و برادرانمان يکديگر را بکشيم واين کوتاه ترين طريق وصول به بهشت بود"

 

حمزه و دوستانش در کرمان و نیروهای نظامی و انتظامی در سراسر ایران همان یهودیهای اردوگاه تریبلینکا هستند، که تنها برای ساعتی بیشتر زیستن همنوعانشان را می کشتند و می سوزاندند و ما بقیه قربانیانیانیم که در عین نفرت از آنان باید برایشان دل هم بسوزانیم که قربانیان جامعه ای هستند که ما ساخته ایم.

واقعاً دلم می خواهد نه فکر کنم و نه فکر کنم که دارم فکر می کنم. دلم می خواهد بخوابم؛ آنقدر بخوابم تا این روزها تمام شود ولی از شوربختی نه خوابم می برد و نه باور می کنم که اگر بخوابم و اگر بخوابیم این روزها هرگز به انتها برسد:

 

                        "با من امید معجزه از هیچ کس، وز هیچ سوی نماندست"

+ نوشته شده توسط رضا قاضی نوری در یکشنبه 2 اردیبهشت1386 و ساعت 6:41 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM